امیر پازواری كیست؟
امیرپازواری، بزرگترین و مشهورترین شاعر و عارف نامی طبرستان (مازندران) است و شهرت كسی در تاریخ ادبیّات مازندران به پای او نمیرسد. وی، شاعری است مردمی كه همة تودههای مردم، نامش را با «آواز امیری» میشناسند و این آواز، یكی از مهمترین آوازهای مازندارنی است كه در سرتاسر این خطّه از غرب گرفته تا شرق میخوانند و در این زمینه، او، صاحبِ سبكِ آواز امیری است. وی، بزرگترین شاعر طبریسرا در تاریخ ادبیّات مازندران است كه اشعارش از جملة معدود آثار باقیمانده از قرون گذشته است كه با خط و زبان طبری سروده و نوشته گردید، بر جای مانده است. تذكرهنویسان، او را «شیخ العجمِ مازندران» لقب دادند و دیوانش را «كنزالاسرار» نامیدند؛ یعنی، گنجینة رازهای مردم طبرستان».
اشعار امیر، آن چنان در دل مردم طبرستان نفوذ كرد و روحی تازه در آنها دمید كه حتّی نیما یوشیج، «پدر شهر نو فارسی» (۱۲۷۴ـ ۱۳۳۸ه. ش.) به تأثیر از امیر، امیریهای تازه سرود. (مجموعه اشعار نیما، دیوان طبری، روجا، سیروس طاهباز ص ۸۶)
هیچ شاعر طبریسُرا به اندازة امیر در نزد مردم با ستایش همگانی رو به رو نشده است و نیز سینة مردم، گنجینة اشعار اوست. از دامنه كوهها گرفته تا قلب جنگل و تا روستاهای دوردست و سواحل دریای خزر و از چوپانان و گالِشها گرفته تا كشاورزان و كَسَبه و تاجران و معلّمان و دانشجویان و استادان، همه و همه، اشعار امیری را زیر لب زمزمه میكنند. و هر یك، او را از آن خود میدانند. و اشعارش را مطابق دل و خواستههایشان تفسیر میكنند. مثل شعرِ «حیدربابا» در نزد آذریها. امیر، پیوند میان تودة مردم با فرهنگ است؛ سمبل عشق و خاطرات است؛ رمز آشنایی اَقوام و طوایف ساحلنشین تا كوهنشین است. مربوط به تیره و نژاد خاصی نیست. شاعرِ دلسوخته روزگارانِ مازندران است، اشعارش، نالة ستمدیدگان است؛ دَردِ دل رعیّت است و موجِ خروشان دریاست؛ باران ملایم بهاری بر چمنِ سبزِ دل داغدیدهشان است. امیر، شاعر طبیعت است. او، زندگی مردم را در آیینه شعرش میتاباند. هیچ شاعری به اندازة او با اقبال عمومی رو به رو نشده است، مثل حافظ، حلقة اتّصال گذشته و حال است و همچون مولوی، بیانگر شور درون و همچون فردوسی، فریاد كنندة عصر ستم و احیاكنندة زبان است. با این وصف، از حال و روزگار امیر اطّلاعات چندانی نداریم و از زمان و دورة زندگی او، خبری.
تذكرهنویسان و مورّخان همعصرِ وی از نوشتن واقعة زندگی امیر پازواری غافل ماندهاند و مُهر سكوت بر لب زدهاند، طبیعی است كه وقتی تذكره نویسان از نوشتن واقعهای فرو بمانند و مَركبِ قلمشان از حركت ساقط گردد، افسانه آغاز میگردد. زندگی این شاعر بزرگ نیز مثل دیگر شعرای بزرگ پارسیگو از جمله رودكی، فردوسی و حافظ… با افسانههایی درآمیخته است. بنابراین دربارة دورة زندگی او و زادگاهش، پژوهشگران و نویسندگان متأخّر مطالب زیادی را نوشتهاند.
قدیمیترین تذكرهای كه از امیر نام میبرد، تذكرة ریاض العارفین اثر رضاقلیخان هدایت است كه در سال (۱۲۶۴-۱۲۵۰هـ. ش) تدوین شد رضاقلیخان مینویسد: «امیر مازندرانی از مجاذب عاشقان و از قدمای صادقان كه اعراب، وی را شیخ العجم مینامند. دیوانش را همه رباعی و رباعیّاتش به لفظ پهلوی است و مزارش در دارالمرز مشهور است. (تذكره ریاض العارفین، اثر رضاقلیخان هدایت، ص ۴۴)
دارالمرز شامل گیلان و مازندران است حدوداً ۲۰۰۰ كیلومتر از این منطقه را شامل میشود.
قسمت اعظم اشعار امیر در توصیف زیبایی دلدادهاش، گوهر، است و به گفتگوی این دو عاشق و معشوق میپردازد. دو عاشقی كه هرگز به هم نرسیدند و در آتشِ فراق سوختند. این بخش از اشعار، آه و نالة جانسوز امیر در فراقِ گوهر است و از سرنوشت و تقدیر مینالد. وی در این مجموعه، خود را به مجنون و فرهاد و شیخ صنعان و نیز گوهر را به لیلی و شیرین مقایسه كرد و اینك نمونه اشعار او.
اون وقت اگر مجنون، لیلیِ عشق داشت بی
فرهاد، گلنك ره دوش هَنیاو داشت بی
اون وقت كههیچ كس، مِهرره به دل نكاشت بی
اسا امیر، مِهرِ گوهر، دل دكاشت بی
آخِر داغِ شیرین، جان ره شِه گذاشت بی
تِنِه دو گل و یاسمن، بو نداشت بی
(كنزالاسرار، ج ۲، به اهتمام درن، ص ۲۷۰)
ترجمه: اگر آن وقت مجنون به لیلی عشق ورزید اكنون امیر عشق گوهر را به دل گرفت. (امیر، مثل مجنون عاشق شد)
ـ فرهاد گلنك را بر دوش گذاشت. آخر داغ شیرین بر دلش مانده، جان داد.
ـ آن زمانی كه هیچ كس، بذر مهرت را در دل نكاشته بود، دو طرف چهرهات مثل گل سرخ و یاسمن خوشبو نبود، من، عاشق تو شدم.
خلاصه این كه امیر و گوهر، سمبل عاشق و معشوق هستند. در نزد مردم طبرستان، افسانههایی درباره عشق امیر به گوهر وجود دارد كه دُرن در صفحه ۱۲۳تا ۱۲۹دیوان با عنوان «مِن كلام امیر پازواری» آورده و همچنین در مقالة خانم گیتی شُكری آمده، نقل میگردد.
«امیر چوپانی بوده كه در خدمت اربابش كار میكرده است. دل امیر در گروِ مهرِ گوهر، دخترِ ارباب است. گوهر را نیز به او تمایل بوده است. روزی سواری به امیر میرسد و از او میخواهد كه از جالیز برایش خربزه بیاورد. امیر تعجّب میكند؛ زیرا زمانِ رسیدن خربزه نبود. به اصرار سوار، وارد باغ میشود. خربزههای فراوانی میبیند و باغ را چون بهشت مییابد. با حیرت خربزهای برای سوار میآورد. سوار، خربزه را میشكافد و پارهای از آن را به امیر میبخشد. سوار میرود. امیر به باغ بازمیگردد. باغ را به رونق چند لحظه پیش نمیبیند. در این هنگام گوهر سر میرسد و امیر نیمی از پارة خربزه را به او میدهد. هر دو با خوردن خربزه شروع به شعر گفتن میكنند و در مییابند كه آن سوار علی(ع) بوده است. امیر به دنبال سوار روانه میشود. سوار را در حال عبور از رودخانهای، میبیند كه به جای آب، آتش در آن روان است و او را از عبور در آن رودخانه بازمیدارد. امیر از رودخانة آتش میگذرد و به پابوسیِ سوار مشرّف میگردد و درِ معرفت به رویش گشوده میشود و چون نام یار و معشوقش گوهر بوده است، معشوق حقیقی خویش را نیز به این نام میخواند.» (ر.ك. در شناخت مازندران، فرهنگخانه، ص ۲۳۲)