.:.ღ♥ღ مازنی ها ღ♥ღ.:.

سبزدلانی از دیار سبز...

تولد داداش حمید با یه کم تاخیر

سلام به همه ی مازنی ها گل

روز 13 خرداد تولد داداش حمید یار و رفیق وبلاگ مازنی ها بوده که انگار همگی فراموش کرده بودیم الان منم اتفاقی تو وبلاگ شون دیدم

با یه عذر خواهی کوچولو تولدتون رو تبریک می گم

الهی که به همه ی آرزوهای قشنگ تون برسین

کیان فندقی هم میگه از طرف من به دایی حمید تولدش رو تبریک بگو

اینجا هم پسرم داره به دایی حمید اس ام اس می زنه و تولدش رو تبریک می گه 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 1:47  توسط مامان کیان  | 

"شب آرزوها "

سلام

امشب شب آرزوهاست ...

اعمال خاص خودشم داره مثلا امروز روزه مستحب بود ...

اما اینکه واسه اینروز اعمال گذاشته شده به این معنا نیست که اگه اعمالو انجام ندیم

پس آرزویی هم نمیتونیم کنیم ...

امیدوارم امشب دستاتون رو به آسمون دراز بشه (هرچند خدا محدود به اسمون نیست و

همین جا پیش من و توئه )

ارزوی من واسه همه ی شما اینه که به همه ی ارزوهای قشنگتون برسین ...

**نمیشه کامنت بذارم انگاری مشکل پیدا کرده اما هر روز سر میزنم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 15:9  توسط شبنم  | 

به بهانه ی روز مادر ...

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید. می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد : از بین تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه ؟ 

اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم واینها برای شادی من کافی هستند خداوند لبخند زد.فرشته تو برایت اواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.

تو عشق اورا احساس خواهی کرد کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد.

من چطور می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان انها نمیدانم خداوند او را نوازش کرد و گفت فرشته تو زیبا ترین وشیرین ترین واژهایی را ممکن است بشنوی در گوش
تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی
کودک با ناراحتی گفت .وقتی میخواهم با شما صحبت کنم ؟
اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت؟ فراشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو یادخواهد داد که چگونه دعا کنی

کودک سرش را برگرداند و پرسید. شنیده ام که زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فراشته ات از تو محافظت خواهد . حتی اگر به قیمت جانش تمام شود "
کودک با نگرانی ادامه داد."من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود
خداوند لبخند زد گفت:"فرشته ات همیشه در باره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت:گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند او به آرامی یک سئوال دیگر از خدا پرسید:"خدایا اگر من باید همین حالا بروم "نام فرشته ام را به من بگو!؟

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :

" نام فرشته ات اهمیتی ندارد  ، به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی "


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 23:31  توسط مامان کیان  | 

عشق است مازندارن را ....

ما کل عید نوروز الکی وقت خودمون رو گذاشتیم و رفتیم دور ایران و اصلا هم خوش نگذشت ... از هر جاده ای که می گذشتیم دلمون می گرفت ، وقتی یه درخت می دیدم کلی ذوق می کردیم ، وای خدایا واقعا این یک درخته ؟! خلاصه مخ مون چت زده بود غافل از اینکه تو مازندران خودمون این قدر جاهای دیدنی و خوشگل هست که ندیدم و نرفتیم .. خلاصه ....... ( این هم شد یه بهانه برای اولین پست من در مازنی ها )

چند روز پیش  ( که البته تولدم هم بود - ۱۰ اردیبهشت ) به پیشنهاد بابای کیان (همسر گرامی )رفتیم رامسر ... هوا خیلی عالی بود و جای تمام دوستان حسابی خالی بعد از اون مسافرت شلوغ و اعصاب خرد کن نوروز واقعا همچین سفری لازم بود ..
این هم از آقا کیان ( پسرم ) در نمایی از شهر رامسر

اول از همه رفتیم موزه  شهر رامسر که چند تا نمایشگاه موقت هم  تو محوطه اش گذاشته بودن  ، عمارت تقریبا کوچکی هم بود که ویلای رضاشاه بوده یه زمانی ، چون نذاشتن از داخلش  عکس بگیریم ، یه عکس از نمای بیرونی اش براتون می زاریم البته همراه آقا کیان

این هم جلوی ورودی عمارت که 4 تا ماهی ازون برون تو استخرش  بودن و کیان از دیدنشون حسابی متعجب شده بود

این بود گزارش کوتاهی از شهر رامسر

خوب این بود اولین پست من در وبلاگ مازنی ها امیدوارم خوب از آب در اومده باشه

البته من خیلی وقته که عضو هستم اما تا حالا نتونستم که بیام و بنویسم ، تا بالاخره داداش آرش تونست و مارو هم اینجا فعال کنه  

پ ن ۱ : به خدا من عقده ای نیستم که تو عکس ها همش بچه ی خودم هم هست ها ، به جان خودم کیان خودش وبلاگ داره اما گفتم چون  کوچکترین عضو مازنی هاست اینجا عکس اش باشه ، اگه کسی مخالفه لطفا بگه که دیگه عکس اش رو نزارم تو پست های بعدی

پ ن ۲ :  عید رفته بودیم اصفهان ، دم سی و سه پل یه زانتیا با پلاک نوشهر ( شهر خودمونه ها به کسی بر نخوره ) صدای ضبط رو زده بود بالا و کیجا نوشهری گذاشته و بود و تو خیابون ، پشت فرمون چه قری می داد ، خداییش مردیم از خنده

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:22  توسط مامان کیان  | 

"اولین پست سال نود"

سهلاااااااامممممممممممم بچه هاجونم

هوووووووووررررااااااااااااااااااااا...من اومتممممممم...

یه مطلب خوشتل خوندم که براتون می نویسمش:

 

*فریب!

وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟
روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است
و راست راست توي خيابان راه مي رود.
عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد
گدايي     
مي کند...
و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد !
زندگي , در لباس افسر پليس , براي ماشين هاي تمدن سوت مي زند ...
و شادي , در هيئت گنجشکي کوچک , توي سوراخي در زيرشيرواني , از ترس گربه خشونت , قايم شده است.
و آدم ها , همان غورباقه هاي سرگردان مرداب تنهايي هستند
که شاد از شکار مگس هاي عمرشان شب تا صبح غورغور مي کنند!

                                      ..................

یاس نوشت:

این هم از اولین پست سال نود

دیدم همگی لبریز از مشغله می باشید گفتم خودم دست به کار بشوم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 23:56  توسط یاس  | 

"سال نو مبارک "

سلام

خوبین ؟؟

پیشاپیش سال نورو به همگی تبریک میگم ...

انشاالله سال خوبی داشته باشین..

یه توضیح کوچولو :

نمیدونم چرا داداشی نظراتو تاییدی کرده الان تقریبا ۱۷ .۱۸ تا نظر هست

منم تاییدشون نکردم چون از داداشی اجازه نداشتم و مطمئن بودم

واسه این کار دلیلی داشته و ترجیحا خواستم توو کارش دخالت نکنم ...

دقت کردین چقدر توضیحم کوچولو بود ؟!


*** آرش نوشت: من نظرات رو تاییدی نکردم. تاییدی هم نبود. مشکل از بلاگفاست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 20:14  توسط شبنم  | 

سک سک

 

محمد علیزاده

                      با اجازه از دوست خوبم، محمد علیزاده

                         ورژن جدید آهنگ کیجا بابلسری

              (ایشالا اگه وقت کردم آلبوم کاملش رو براتون میذارم)

               اسم پست هم سک سک گذاشتم، یعنی که هستم...

 

لینک دانلود : http://www.4shared.com/audio/309wdqi5/kija_babolsari.html

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 12:10  توسط آرش  | 

"آلاشت"

رصد خانه ی الاشت

موزه ی مردم شناسی و زادگاه رضا شاه

نمایی از شهر الاشت

نمایی از طبیعت الاشت

بر گرفته از وب http://sherkouh.persianblog.ir/post/18

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 16:26  توسط شبنم  | 

کوچکترین عضو مازنی ها...

 

کیان

کیان، ملقب به فندق

کوچکترین عضو مازنی ها

(پسر هستی عزیز)

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 3:55  توسط آرش  | 

"شب یلدا "

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

                                              نور ز خورشید خواه بو که براید

پیشاپیش یلداتون مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 16:11  توسط شبنم  | 

محرم...

 

محرم

حسین(ع)  حسین(ع)  ،  انه مه گوش

دل اونجه مبتلاهه

به عشق تشنا  لب حسین(ع)

سالار کربلاهه

زهرای داغ تازه بوین

ای انه،  ناله ناله

لعنت به شمر و اون یزید

بی رحم و بی حیانه

ظلم و ستم   هاکردنه

پرونده شون سیاهه

زینب میون کشته ها

چرخ گیرنه شه براره

هوای کربلا چه جور

وارش دارنه ،  میاهه

سقای کربلا ، اسا

عباسه  ، پرچمداره

در علقمه غوغا بیه

دشمنون دسته دسته

عمو عمو ، خیمه دله

وچونه ونگه واهه

عمو بورده او بیاره

سکینه چشم به راهه

فراوون شط اوره وه

شه مشک بار هکرده

از قدرت و نیروی وه

دشمن فرار هکرده

دشمن ندا اونجه  امون

تشنا بیه وه خسه

آخر بیه از اسب رها

سقا  دیگه بی دسه

اصغره  ششماهه فدا

از تیر زهر دشمن

مشته خونه ونه گلی

حرمله چنده پسته

میدون علی اکبر هم

با تنه پاره پاره

به قد و قامت اونجه وه

رعنا  ، چشم انتظاره

قاسم شهید اشقیا

با خون حنا دوسه

برمه و  شونگ  بیه بلند

نجمه  صاحب عزاهه

راهه حسین(ع)  راه خدا

درس حسین(ع)  شهادته

خون حسین(ع)  هسه گوا

دل به حسین(ع)  سعادته

طاهری)  غم دارنه زیاد)

حسینه (ع)  وسه دل مریض

با برمه خوندنه وه شعر

لعنته خدا  به  یزید

 

میر حمزه طاهری هریکنده ای نوپا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 1:18  توسط آرش  | 

"زمستان در راه است "

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 15:5  توسط شبنم  | 

امیر مازندرانی

                         امیر پازواری

                         میدان امیرپازواری و مجسمه امیر در ابتدای شهر امیرکلا

 

امیر پازواری مشهور به امیر مازندرانی، شیخ العجم و امیرالشعرا، از شاعران مازندران بود. نام و زندگی وی در پرده ابهام مانده است. از سروده های منسوب به وی می توان گفت كه از مردم روستای پازوار (منطقه ای بین بابلسر و امیرکلا)  بود و معشوقه ای بنام گوهر داشت .

شماری از منابع درباره زندگی، آغاز شاعری و عرفان امیر چندان به خطا رفته اند كه به افسانه مانند است. برخی نام وی را شیخ محمد پازواری و برادرانش را كریم و رحیم دانسته اندو نوشته اند كه در زمان حكومت محمد صفوی در پازوار به دنیا آمد و پس از برانداختن فرمانروایان محلی و تصرف مازندران بدست شاه عباس صفوی به وی پیوست. امیر از آن پس با شاه بود و از شاه لقب شیخ العجم و امیرالشعرا گرفت. پس از مرگ شاه عباس ( ۱۰۳۸) وی به بوكلای پازوار بازگشت و در همانجا درگذشت و در كنار برادرانش به خاك سپرده شد.

شماری از منابع گمان می دادند كه امیر از سادات مرعشی پازواری بود. دائرةالمعارف تشیع وی را از شاعران پایانی سده نهم و اوایل سده دهم هجری آورده است. همین منبع وی را معاصر امیر تیمور گورگانی ( ۸۰۷) دانسته اند و آورده اند كه تیمور از سر خشم وی را به هند تبعید كرد و پس از چندی بخشید و روستای پازوار را به او سپرد. همین كتاب به خطا امیر پازواری و امیر ساروی (مازندرانی) را به یك تن دانسته است.

و یادآور می شود كه تاكنون در هیچیك از متون سده هشتم تا دوازدهم هجری از وی یاد نشده است.

نخستین بار الكساندر شود زكو/ خودزكو ، ایرانشناس لهستانی ( ۱۸۰۶- ۱۸۸۱م ) ، در ۱۸۴۲م ، چند سروده منسوب به امیر را به چاپ رساند و از وی به نام شیخ العجم امیر پازواری یاد كرد.

پس از آن بر نهار دورن ( ۱۸۰۵- ۱۸۸۱) به دستیاری میرزا محمد شفیع بارفروشی دیوان منسوب به امیر را به نام كنزالاسرار مازندرانی در سن پترزبورگ به چاپ رساند.

نخستین بار در ایران رضاقلی هدایت ( ۱۲۱۸- ۱۲۸۸) در فرهنگ انجمن آرای ناصری و تذكره ریاض العارفین ( نگارش ۱۲۶۰) از او یاد كرده است.

امیر پازواری كیست؟

امیرپازواری، بزرگترین و مشهورترین شاعر و عارف نامی طبرستان (مازندران) است و شهرت كسی در تاریخ ادبیّات مازندران به پای او نمی‌رسد. وی،  شاعری است مردمی كه همة توده‌های مردم، نامش را با «آواز امیری» می‌شناسند و این آواز، یكی از مهم‌ترین آوازهای مازندارنی است كه در سرتاسر این خطّه از غرب گرفته تا شرق می‌خوانند و در این زمینه، او، صاحبِ سبكِ آواز امیری است. وی، بزرگترین شاعر طبری‌سرا در تاریخ ادبیّات مازندران است كه اشعارش از جملة معدود آثار باقی‌مانده از قرون گذشته است كه با خط و زبان طبری سروده و نوشته گردید، بر جای مانده است. تذكره‌نویسان، او را «شیخ العجمِ مازندران» لقب دادند و دیوانش را «كنزالاسرار» نامیدند؛ یعنی، گنجینة رازهای مردم طبرستان».

اشعار امیر، آن چنان در دل مردم طبرستان نفوذ كرد و روحی تازه در آن‌ها دمید كه حتّی نیما یوشیج، «پدر شهر نو فارسی»  (۱۲۷۴ـ ۱۳۳۸ه. ش.) به تأثیر از امیر، امیری‌های تازه سرود. (مجموعه اشعار نیما، دیوان طبری، روجا، سیروس طاهباز ص ۸۶)

هیچ شاعر طبری‌سُرا به اندازة امیر در نزد مردم با ستایش همگانی رو به رو نشده است و نیز سینة مردم، گنجینة اشعار اوست. از دامنه كوه‌ها گرفته تا قلب جنگل و تا روستاهای دوردست و سواحل دریای خزر و از چوپانان و گالِش‌ها گرفته تا كشاورزان و كَسَبه و تاجران و معلّمان و دانشجویان و استادان، همه و همه، اشعار امیری را زیر لب زمزمه می‌كنند. و هر یك، او را از آن خود می‌دانند. و اشعارش را مطابق دل و خواسته‌هایشان تفسیر می‌كنند. مثل شعرِ «حیدربابا» در نزد آذری‌ها. امیر، پیوند میان تودة مردم با فرهنگ است؛ سمبل عشق و خاطرات است؛ رمز آشنایی اَقوام و طوایف ساحل‌نشین تا كوه‌نشین است. مربوط به تیره و نژاد خاصی نیست. شاعرِ دلسوخته روزگارانِ مازندران است، اشعارش، نالة ستمدیدگان است؛ دَردِ دل رعیّت است و موجِ خروشان دریاست؛ باران ملایم بهاری بر چمنِ سبزِ دل داغدیده‌شان است. امیر، شاعر طبیعت است. او، زندگی مردم را در آیینه شعرش می‌تاباند. هیچ شاعری به اندازة او با اقبال عمومی رو به رو نشده است، مثل حافظ، حلقة اتّصال گذشته و حال است و همچون مولوی، بیانگر شور درون و همچون فردوسی، فریاد كنندة عصر ستم و احیاكنندة زبان است. با این وصف، از حال و روزگار امیر اطّلاعات چندانی نداریم و از زمان و دورة زندگی او، ‌خبری.

تذكره‌نویسان و مورّخان هم‌عصرِ وی از نوشتن واقعة زندگی امیر پازواری غافل مانده‌اند و مُهر سكوت بر لب زده‌اند، طبیعی است كه وقتی تذكره نویسان از نوشتن واقعه‌ای فرو بمانند و مَركبِ قلمشان از حركت ساقط گردد، افسانه آغاز می‌گردد. زندگی این شاعر بزرگ نیز مثل دیگر شعرای بزرگ پارسی‌گو از جمله رودكی، فردوسی و حافظ با افسانه‌هایی درآمیخته است. بنابراین دربارة دورة زندگی او و زادگاهش، پژوهشگران و نویسندگان متأخّر مطالب زیادی را نوشته‌اند.

قدیمی‌ترین تذكره‌ای كه از امیر نام می‌برد، تذكرة ریاض العارفین اثر رضاقلی‌خان هدایت است كه در سال (۱۲۶۴-۱۲۵۰هـ. ش) تدوین شد رضاقلی‌خان می‌نویسد: «امیر مازندرانی از مجاذب عاشقان و از قدمای صادقان كه اعراب، وی را شیخ العجم می‌نامند. دیوانش را همه رباعی و رباعیّاتش به لفظ پهلوی است و مزارش در دارالمرز مشهور است. (تذكره ریاض العارفین، اثر رضاقلی‌خان هدایت، ص ۴۴)

دارالمرز شامل گیلان و مازندران است حدوداً ۲۰۰۰ كیلومتر از این منطقه را شامل می‌شود.

قسمت اعظم اشعار امیر در توصیف زیبایی دلداده‌اش، گوهر، است و به گفتگوی این دو عاشق و معشوق می‌پردازد. دو عاشقی كه هرگز به هم نرسیدند و در آتشِ فراق سوختند. این بخش از اشعار، آه و نالة جانسوز امیر در فراقِ گوهر است و از سرنوشت و تقدیر می‌نالد. وی در این مجموعه، خود را به مجنون و فرهاد و شیخ‌ صنعان و نیز گوهر را به لیلی‌ و شیرین مقایسه كرد و اینك نمونه‌ اشعار او.

اون وقت اگر مجنون، لیلیِ عشق داشت بی

فرهاد، گلنك ره دوش هَنیاو داشت بی

اون‌ وقت كه‌هیچ كس، مِهرره به‌ دل نكاشت بی

 اسا امیر، مِهرِ گوهر، دل دكاشت بی

آخِر داغِ شیرین، جان ره شِه گذاشت بی

تِنِه دو گل و یاسمن، بو نداشت بی

 (كنزالاسرار، ج ۲، به اهتمام درن، ص ۲۷۰)

ترجمه: اگر آن وقت مجنون به لیلی عشق ورزید اكنون امیر عشق گوهر را به دل گرفت. (امیر، مثل مجنون عاشق شد)

ـ فرهاد گلنك را بر دوش گذاشت. آخر داغ شیرین بر دلش مانده، جان داد.

ـ آن زمانی كه هیچ كس، بذر مهرت را در دل نكاشته بود، دو طرف چهره‌ات مثل گل سرخ و یاسمن خوشبو نبود، من، عاشق تو شدم.

خلاصه این كه امیر و گوهر، سمبل عاشق و معشوق هستند. در نزد مردم طبرستان، افسانه‌هایی درباره عشق‌ امیر به گوهر وجود دارد كه دُرن در صفحه ۱۲۳تا ۱۲۹دیوان با عنوان «مِن كلام امیر پازواری» آورده و هم‌چنین در مقالة خانم گیتی شُكری آمده، نقل می‌گردد.

«امیر چوپانی بوده كه در خدمت اربابش كار می‌كرده است. دل امیر در گروِ مهرِ گوهر، دخترِ ارباب است. گوهر را نیز به او تمایل بوده است. روزی سواری به امیر می‌رسد و از او می‌خواهد كه از جالیز برایش خربزه بیاورد. امیر تعجّب می‌كند؛ زیرا زمانِ رسیدن خربزه نبود. به اصرار سوار، وارد باغ می‌شود. خربزه‌های فراوانی می‌بیند و باغ را چون بهشت می‌یابد. با حیرت خربزه‌ای برای سوار می‌آورد. سوار، خربزه را می‌شكافد و پاره‌ای از آن را به امیر می‌بخشد. سوار می‌رود. امیر به باغ بازمی‌گردد. باغ را به رونق چند لحظه پیش نمی‌بیند. در این هنگام گوهر سر می‌رسد و امیر نیمی از پارة خربزه را به او می‌دهد. هر دو با خوردن خربزه شروع به شعر گفتن می‌كنند و در می‌یابند كه آن سوار علی(ع) بوده است. امیر به دنبال سوار روانه می‌شود. سوار را در حال عبور از رودخانه‌ای، می‌بیند كه به جای آب، آتش در آن روان است و او را از عبور در آن رودخانه بازمی‌دارد. امیر از رودخانة آتش می‌گذرد و به پابوسیِ سوار مشرّف می‌گردد و درِ معرفت به رویش گشوده می‌شود و چون نام یار و معشوقش گوهر بوده است، معشوق حقیقی خویش را نیز به این نام می‌خواند.» (ر.ك. در شناخت مازندران، فرهنگخانه، ص ۲۳۲)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 19:18  توسط آرش  | 

"جاده چالوس "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 11:49  توسط شبنم  | 

پاییز در مازندران

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 14:39  توسط شبنم  | 

"کلاردشت"

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 11:56  توسط شبنم  | 

///دوستون دارم هوارتا///


گلي به رسم ادب و دوستي تقديم به همه مهربانان



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 23:13  توسط چشمک  | 

ماه رمضان




ماه رمضان ماه بركت ، ماه عبادت ، ماه رحمت و


ماه مهمانى خداوند متعال 


 را بر تمام مسلمین جهان تبریک عرض میدارم


...................................

دوستان عزيز در این ماه پر بركت از شما التماس دعا دارم

انشا الله همتون به همه ي خواسته هاتون برسين.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 19:19  توسط نرگسی  | 

"اینجا مازندران است"

بابلسر

بهشهر

چالوس

امل

بابل

ساری

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 14:38  توسط شبنم  | 

حضرت علی می فرماید:

بهترين وسيله اي كه مردم با آنها دلهاي

 دوستان خود را بدست مي آوردند

 و كينه ها را از دلهاي دشمنان مي زدايند

.خوشرويي در هنگام ديدار آنها است.

 و دلجويي وجوياي احوال آنان شدن

 در غيابشان و گشاده رويي با آنان در حضورشان.

.............................................................

سلام دوستای خوبم خوبین؟؟

وای که چقدر دلم براتون تنگ شده...

هیییییییی روزگار

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 11:9  توسط نرگسی  | 

سوادکوه

 

سوادکوه شهرستانی است که دارای اصالت فرهنگی خاص خود بوده و هست. مردمانی خونگرم و مهماننواز که غنی ترین سرزمین از لحاظ تاریخ و فرهنگ مردم ” توده شنا سی ” را در خود داراست.

سوادکوه تاریخ , فرهنگ , میراث اقوام کهن است. کمتر سرزمینی را در دل ایران کهن می توان یافت که کوه , جنگل , غار , قلعه , آبشار , چشمه ,رود , دریاچه , برج , پل , امامزاده و کلیسا را در خود جای داده باشد.
سوادکوه در کتاب ها:
اسم قدیم آن شروین بود برگرفته از اسم یکی از جبال مشهور این سرزمین این جبال در جنوب شرقی چرات از منطقه ولوپی واقع شده و
 اهالی , آن را سوات
گویند.
طبق نظریه ای دیگر قدیمی ترین اسمی که این مکان داشته فرشوات یعنی کوه و دشت بوده است و این لفظ جز در بعضی از تواریخ و عتیقه ها در جایی دیگر دیده نشده است .عرب در کتب خود در دوره اسلامی خلفا سوادکوه را شلفین و شروین نگاشته است که اعتمادالسلطنه کتابی را در تاریخ و جغرافی سوادکوه نکاشته واسم آن را ”التدوین فی شرح احوال جبال ” نهاده است . شروین نام شخصی است که در این نواحی سلطنت و حکومت داشته است لذا بعد از نفوذ اعراب این کوهستان را جبال شروین نام نهادند .
وجه تسمیه سوادکوه در اعتقاد عامه :
در اعتقاد اول:
سوادکوه را در گذشته ساکوه می نامیدند . سا به زبان محلی قسمتی از کوه را گویند که جنگل نداشته و عاری از جنگل باشد . 
چون قسمت اعظم کوههای در ارتفاعات عاری از جنگل بوده است و می باشد – آن را ساکوه نامیده اند . یعنی کوه بدون درخت . بعدها ساکوه به سوات کوه ,سادکوه و سوادکوه تغییر یافته است .
در اعتقاد دوم :
سواد به معنی سیاه است و سوادکوه یعنی کوه سیاه .
 این وجه تسمیه را اعراب نهاده اند . 
 
در اعتقاد سوم :
می گویند حاکم طبرستان سه فرزند داشت . به نام های فیروز , خطیر و سواد . فیروز را حاکم فیروزکوه , خطیر را حاکم خطیر کوه , سواد را حاکم سوادکوه کرد , به عبارتی بر گرفته از نام این سه شخص بوده است .
شهرهای سواد کوه 
شیرگاه. زیراب. پل سفید
 
......
..................................................................................................................................................
 
سلام
 
حال شما ؟؟
 
دوستای گلم داداش حمید بهم گفته که چرا اطلاعات بیشتری از سوادکوه ندادم 
 
منم تصمیم گرفتم این وبلاگا که اکثرا برای همشهری های گلمه رو بهتون معرفی
 
کنم. در ضمن داداشی این اطلاعات از خودم نبود از وبلاگ
 
http://zivlacity.blogfa.com/  کپی کردمش
 
اینم یه وب دیگه که بتونید اطلاعات بیشتری پیدا کنید البته اگه مشتاق باشید:
 
 
..تا بعد
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 22:10  توسط شبنم  | 

الان چي ميچسبه؟


سلام

تو اين هوا به اين گرمي واقعا چي مچسبه الان؟

نويسندگان محترم چرا پست نميزنيد خب!!!؟؟


---------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام. این بار مجبورم پست رو زیرنویس کنم...

مجید جان، دلبندم. اون میچسبه است...



پ.ن چشمك بانو:

سلام بچه ها
تو اين مدت كه با جمع مازني ها اشنا شدم خيلي بهم خوش گذشت اينجا
هرچند خيلي وقتا سوت وكور بود و كسي نبود، خيلي وقتا هم شلوغ بود و همه بودند
ولي همش خاطره شد برام
از اينكه دوستايي به خوبي شما پيدا كردم واقعا خوشحالم..اونم تو دنياي مجازي

ميدونم كه خيلي جاها من وقت نذاشتم و نيومدم اينجا سر بزنم
معذرت
اگرم كسيو ناراحت كردم  با شوخي هام يا هرچيز ديگه اي واقعا معذرت ميخوام..

از اقاحميد مهربون ممنونم كه تو جمع ماها واقعا مثل يه مازني پا به پاي ما اومد و شوخي كرد و كلا باهامون بود و از تجربه هاش در اختيارمون گذاشت..

  داداش ارش و  سعيد و احسان و علي

ابجي هاي گلم ياسي و دلتنگ و شبنم و ماتي گل و بانو و هلو و ساناز و شكوه و سيمين و نرگسي و همه...

همتونو دوست دارم.

و حلالم كنيد..اگه از دست من ناراحت شديد..

فعلا مجبورم واسه يكي دوماه نباشم معلوم نيست بعدش بيام يا نه

ولي در هرصورت تك تك شما تو ذهن من خواهيد ماند با همه خاطرات خوبي كه ازتون دارم..

باي..

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 12:48  توسط چشمک  | 

روز پدر مبارك

ای تو کعبه را نگین، یا امیر المؤمنین

ای تو خلقت را پدر، وی خلائق را امین

کن نظر از روی لطف، به تمام پدران

روز سیزده رجب، ای امیر مؤمنان



روز پدر رو تبريك ميگم به همه باباها و اقايون محترم مازني و غير مازني..

اينم تقديم به همه باباها


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 21:59  توسط چشمک  | 

تنگه واشی و ابشار ساواشی

 

  ...........................................................................................

  سلام

  خوبین؟؟

  بچه ها این عکسا که میبینید واسه یه جاییه تو جاده فیروزکوه

   به اسم تنگه واشی و اسم

  ابشارشم ساواشیه ...

  اگه اثار تاریخی و فضای سبز و کوه نوردیو دوست داری

  بدون که اینجا بهترین جاست...

  تا بعد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 11:58  توسط شبنم  | 

قدرت خدا







+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 19:22  توسط چشمک  | 

×روز مادر مبارک×شاید من نتونم این پست و فعال کنم اگه نتونستم یکی زحمتشو بکشه

 

تـــاج از فـــرق فلـک بــــــــــــرداشتن

تا ابـــد آن تـــــاج بــــرســـــــر داشتـن

در بـهشـت آرزو ره ِيــــــــــــــافتـــــن

هـــــر نفس شهــــدي به ساغــر داشتـن

روز در انــــواع نعمت هــا و نــــــــاز

شب بتي چــون مـاه در بـــــر داشتن

جــــاويدان در اوج قــــــدرت زيستـــن

ملـــــک عـــــالــم را مسخــــر داشتـن

بر تو ارزاني که مـــا را خوشتر است

لــــذت يک لحضــــه مـــــــادر داشتن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 10:9  توسط نرگسی  | 

بهونه


سلام به همه دوستاي مازني و غير مازني گل خودم.

انشالله كه همتون خوب باشيد..

ديدم يه مدته مازني ها خيلي سوت و كور شده و بچه ها ديگه مثل قبل نميان اينجا دلم گرفت. امروز بعد اينكه درسامو خوندم  ياد اون دوراني افتادم كه همه بچه ها اينجا جمع ميشدند و كلي خوش ميگذشت دور هم.ولي حالا همه پراكنده شدند.البته حق دارند.مشكلات و گرفتاري هاي زندگي به ادم فرصت كاري رو نميده.براي همه اروزي موفقيت در كار و زندگي رو دارم.

ولي به قول داداش ارش كه اگه مديريت زمان داشته باشيم ميتونيم به همه كارهامون برسيم و يه ياد كوچيك از دوستان وقت زيادي ازمون نميگيره.چون همين يادها و خاطراته كه برامون ميمونه.

امروز تصميم گرفتم بعد مدتها بيام اينجارو اپ كنم به چند بهونه:

1-اولين بهونه كه مهترينش هست تولد اقاحميده. يه انسان دوست داشتني و مهربون و بامرام.كه از طرف خودم و همه بچه ها بهش تبريك ميگم و براش ارزوي شادي و ارامش و موفقيت دارم تو زندگي..(اقا حميد تو دوست خيلي خوب ما هستي بدون همه بچه ها دوستت دارن)



2-دومين بهونه به مناسبت تولد حضرت زهرا(س) است كه روز زن رو به همه مامانا و خانوما تبريك ميگم.




3-سوميش واسه اين كه يه مدته همه از هم دور  شديم بنا به دلايل متعدد.اولين بي وفا خودم بودم .قبول دارم.ولي حالا به اين بهونه اومدم هم يه اپي كرده باشم هم انشالله همه مثل قبل دور هم جمع بشيم.


4-دلم هواي اون موقع هارو كرد كه داش سعيد اهنگ هاي شاد ميذاشت و همه مارو خوشحال ميكرد.(خودشم كلي قر ميداد) حالا منم به افتخار تولد اقا حميد يه اهنگ محلي گذاشتم گوش كنيد .قشنگه..به ياد اون روزها..(اميدوارم داش سعيدم بياد ببينه و شاد بشه)


5-ميخوام بگم همتونو دوست دارم اتا خله..همتون برام عزيزيد.اگه گاهي من يا هركس ديگه اي زياد نمياييم و سر نميزنيم دليل بر فراموش كردن و دوست نداشتن نيست.


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 19:14  توسط چشمک  | 

قصه ی شالیزار

ای کاش میتوانستم تمام سبز شدن دانه های کوچک برنج در این شالیزار

خرم را بدوم تا تکامل را حس کنم

چه با شکوه نفس میکشند و رشد میکنند.اما نمی دانند.چه زود قربانی

داس های تیز باغبان خود میشوند ومی روند تا بهاری دیگر.دیگرانی بیایند

 و بمانند و باز...

قصه ی شالیزاری دیگر اغاز گردد و دخترک روستایی ارام خود را در اشتیاق 

سبز شالیزار رها سازد

تا گیسوانش در نوازش باد در اسمان زیبای ان به رقص در ایند.چه تابلوی زیبایی...

گاه گوش به نجوای نهری می سپارم که در قلب شالیزار تپیده و تا بی پایان

 این سرزمین جاری میشود *اینجا خدا جور دیگر است*نزدیکتر .

می توان اورا در قامت سبز خوشه های زیبای شالیزار دید .حس کرد و فهمید.

اه.او همه جا هست.حتی اینجا که دامان دخترانش بوی شالیزار میدهند

.و دستان پسرانش زخمی انند.اینجا در دورترین نقطه ی زمین.

این جا که سفره ی غذاشان بوی نان تنوری و پنیر محلی میدهد.

همه خدا را میشناسند.

و هر روزشان روز شکر گزاریستو هرگز نمازشان در گرسنگی و

 تشنگی شان نمیمیرد و حتی گاه بر ویرانی شالیزارهاشان هم وضو می سازند

 و حرفشان تنها سازگاریست...

همه چیز از ان شان است..اسمان.زمین .خاک .باران...

و پرواز را به خوبی میدانند...

...........................................................................................................

سلام

خوبین انشالله؟؟؟؟

بچه ها این متن قشنگ برگرفته از کتاب* مسافر بارانی * و نویسنده ی

 این کتاب خانم مهر افرین حق شناس (کویر) هستن و که ایشون

 هم استانی ما و اهل امل هستن...

برای همگی ارزوی بهترین ها رو دارم...

موفق و موید و پیروز باشید...

تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 12:13  توسط شبنم  | 

سلام... خوبین؟؟؟ مازنی های با مرام!!!

گته ماهیه

مه ره حالیه

وچون پیی هه

خدا بله الهیه


بیکار نوشت:

یه ضرب المثله ...

هر عزیزی معنیشو فهمید جایزه داره ها...


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 21:29  توسط آرش  | 

زادگاه من مشا’

با اجازه ی برو بچ مازندرانی میخوام براتون یه عکس از دیار جاده هراز و آبعلی و شهرستان خودمون مشاء بذارم

هر چند مشاء و مازندران مثل برادرای ناتنی می مونن که از پدر یکی هستن و فقط ماماناشون با هم فرق داره

اول بگم دقیقا کجاست تا متوجه بشین

از تهران که به سمت شمال میاید، آبعلی رو که رد کردید دست راستتون یه پیست اسکی هست که بهش میگن....پیست آبعلی

فکر کنم همه بشناسنش

بغل پیست یه خیابون فرعیه که از همونجا دقیقا مشاء شروع میشه

دقیقا پایین امام زاده هاشم هم میشه

ادامه مطلب رو حتما نگاه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:31  توسط چايي  |