ای کاش میتوانستم تمام سبز شدن دانه های کوچک برنج در این شالیزار
خرم را بدوم تا تکامل را حس کنم
چه با شکوه نفس میکشند و رشد میکنند.اما نمی دانند.چه زود قربانی
داس های تیز باغبان خود میشوند ومی روند تا بهاری دیگر.دیگرانی بیایند
و بمانند و باز...
قصه ی شالیزاری دیگر اغاز گردد و دخترک روستایی ارام خود را در اشتیاق
سبز شالیزار رها سازد
تا گیسوانش در نوازش باد در اسمان زیبای ان به رقص در ایند.چه تابلوی زیبایی...
گاه گوش به نجوای نهری می سپارم که در قلب شالیزار تپیده و تا بی پایان
این سرزمین جاری میشود *اینجا خدا جور دیگر است*نزدیکتر .
می توان اورا در قامت سبز خوشه های زیبای شالیزار دید .حس کرد و فهمید.
اه.او همه جا هست.حتی اینجا که دامان دخترانش بوی شالیزار میدهند
.و دستان پسرانش زخمی انند.اینجا در دورترین نقطه ی زمین.
این جا که سفره ی غذاشان بوی نان تنوری و پنیر محلی میدهد.
همه خدا را میشناسند.
و هر روزشان روز شکر گزاریستو هرگز نمازشان در گرسنگی و
تشنگی شان نمیمیرد و حتی گاه بر ویرانی شالیزارهاشان هم وضو می سازند
و حرفشان تنها سازگاریست...
همه چیز از ان شان است..اسمان.زمین .خاک .باران...
و پرواز را به خوبی میدانند...
...........................................................................................................
سلام
خوبین انشالله؟؟؟؟
بچه ها این متن قشنگ برگرفته از کتاب* مسافر بارانی * و نویسنده ی
این کتاب خانم مهر افرین حق شناس (کویر) هستن و که ایشون
هم استانی ما و اهل امل هستن...
برای همگی ارزوی بهترین ها رو دارم...
موفق و موید و پیروز باشید...
تا بعد...