سک سک

با اجازه از دوست خوبم، محمد علیزاده
(ایشالا اگه وقت کردم آلبوم کاملش رو براتون میذارم)
اسم پست هم سک سک گذاشتم، یعنی که هستم...
لینک دانلود : http://www.4shared.com/audio/309wdqi5/kija_babolsari.html

با اجازه از دوست خوبم، محمد علیزاده
(ایشالا اگه وقت کردم آلبوم کاملش رو براتون میذارم)
اسم پست هم سک سک گذاشتم، یعنی که هستم...
لینک دانلود : http://www.4shared.com/audio/309wdqi5/kija_babolsari.html
حسین(ع) حسین(ع) ، انه مه گوش
دل اونجه مبتلاهه
به عشق تشنا لب حسین(ع)
سالار کربلاهه
زهرای داغ تازه بوین
ای انه، ناله ناله
لعنت به شمر و اون یزید
بی رحم و بی حیانه
ظلم و ستم هاکردنه
پرونده شون سیاهه
زینب میون کشته ها
چرخ گیرنه شه براره
هوای کربلا چه جور
وارش دارنه ، میاهه
سقای کربلا ، اسا
عباسه ، پرچمداره
در علقمه غوغا بیه
دشمنون دسته دسته
عمو عمو ، خیمه دله
وچونه ونگه واهه
عمو بورده او بیاره
سکینه چشم به راهه
فراوون شط اوره وه
شه مشک بار هکرده
از قدرت و نیروی وه
دشمن فرار هکرده
دشمن ندا اونجه امون
تشنا بیه وه خسه
آخر بیه از اسب رها
سقا دیگه بی دسه
اصغره ششماهه فدا
از تیر زهر دشمن
مشته خونه ونه گلی
حرمله چنده پسته
میدون علی اکبر هم
با تنه پاره پاره
به قد و قامت اونجه وه
رعنا ، چشم انتظاره
قاسم شهید اشقیا
با خون حنا دوسه
برمه و شونگ بیه بلند
نجمه صاحب عزاهه
راهه حسین(ع) راه خدا
درس حسین(ع) شهادته
خون حسین(ع) هسه گوا
دل به حسین(ع) سعادته
طاهری) غم دارنه زیاد)
حسینه (ع) وسه دل مریض
با برمه خوندنه وه شعر
لعنته خدا به یزید
میر حمزه طاهری هریکنده ای نوپا

میدان امیرپازواری و مجسمه امیر در ابتدای شهر امیرکلا
امیر پازواری مشهور به امیر مازندرانی، شیخ العجم و امیرالشعرا، از شاعران مازندران بود. نام و زندگی وی در پرده ابهام مانده است. از سروده های منسوب به وی می توان گفت كه از مردم روستای پازوار (منطقه ای بین بابلسر و امیرکلا) بود و معشوقه ای بنام گوهر داشت .
شماری از منابع درباره زندگی، آغاز شاعری و عرفان امیر چندان به خطا رفته اند كه به افسانه مانند است. برخی نام وی را شیخ محمد پازواری و برادرانش را كریم و رحیم دانسته اندو نوشته اند كه در زمان حكومت محمد صفوی در پازوار به دنیا آمد و پس از برانداختن فرمانروایان محلی و تصرف مازندران بدست شاه عباس صفوی به وی پیوست. امیر از آن پس با شاه بود و از شاه لقب شیخ العجم و امیرالشعرا گرفت. پس از مرگ شاه عباس ( ۱۰۳۸) وی به بوكلای پازوار بازگشت و در همانجا درگذشت و در كنار برادرانش به خاك سپرده شد.
شماری از منابع گمان می دادند كه امیر از سادات مرعشی پازواری بود. دائرةالمعارف تشیع وی را از شاعران پایانی سده نهم و اوایل سده دهم هجری آورده است. همین منبع وی را معاصر امیر تیمور گورگانی ( ۸۰۷) دانسته اند و آورده اند كه تیمور از سر خشم وی را به هند تبعید كرد و پس از چندی بخشید و روستای پازوار را به او سپرد. همین كتاب به خطا امیر پازواری و امیر ساروی (مازندرانی) را به یك تن دانسته است.
و یادآور می شود كه تاكنون در هیچیك از متون سده هشتم تا دوازدهم هجری از وی یاد نشده است.
نخستین بار الكساندر شود زكو/ خودزكو ، ایرانشناس لهستانی ( ۱۸۰۶- ۱۸۸۱م ) ، در ۱۸۴۲م ، چند سروده منسوب به امیر را به چاپ رساند و از وی به نام شیخ العجم امیر پازواری یاد كرد.
پس از آن بر نهار دورن ( ۱۸۰۵- ۱۸۸۱) به دستیاری میرزا محمد شفیع بارفروشی دیوان منسوب به امیر را به نام كنزالاسرار مازندرانی در سن پترزبورگ به چاپ رساند.
نخستین بار در ایران رضاقلی هدایت ( ۱۲۱۸- ۱۲۸۸) در فرهنگ انجمن آرای ناصری و تذكره ریاض العارفین ( نگارش ۱۲۶۰) از او یاد كرده است.
امیر پازواری كیست؟
امیرپازواری، بزرگترین و مشهورترین شاعر و عارف نامی طبرستان (مازندران) است و شهرت كسی در تاریخ ادبیّات مازندران به پای او نمیرسد. وی، شاعری است مردمی كه همة تودههای مردم، نامش را با «آواز امیری» میشناسند و این آواز، یكی از مهمترین آوازهای مازندارنی است كه در سرتاسر این خطّه از غرب گرفته تا شرق میخوانند و در این زمینه، او، صاحبِ سبكِ آواز امیری است. وی، بزرگترین شاعر طبریسرا در تاریخ ادبیّات مازندران است كه اشعارش از جملة معدود آثار باقیمانده از قرون گذشته است كه با خط و زبان طبری سروده و نوشته گردید، بر جای مانده است. تذكرهنویسان، او را «شیخ العجمِ مازندران» لقب دادند و دیوانش را «كنزالاسرار» نامیدند؛ یعنی، گنجینة رازهای مردم طبرستان».
اشعار امیر، آن چنان در دل مردم طبرستان نفوذ كرد و روحی تازه در آنها دمید كه حتّی نیما یوشیج، «پدر شهر نو فارسی» (۱۲۷۴ـ ۱۳۳۸ه. ش.) به تأثیر از امیر، امیریهای تازه سرود. (مجموعه اشعار نیما، دیوان طبری، روجا، سیروس طاهباز ص ۸۶)
هیچ شاعر طبریسُرا به اندازة امیر در نزد مردم با ستایش همگانی رو به رو نشده است و نیز سینة مردم، گنجینة اشعار اوست. از دامنه كوهها گرفته تا قلب جنگل و تا روستاهای دوردست و سواحل دریای خزر و از چوپانان و گالِشها گرفته تا كشاورزان و كَسَبه و تاجران و معلّمان و دانشجویان و استادان، همه و همه، اشعار امیری را زیر لب زمزمه میكنند. و هر یك، او را از آن خود میدانند. و اشعارش را مطابق دل و خواستههایشان تفسیر میكنند. مثل شعرِ «حیدربابا» در نزد آذریها. امیر، پیوند میان تودة مردم با فرهنگ است؛ سمبل عشق و خاطرات است؛ رمز آشنایی اَقوام و طوایف ساحلنشین تا كوهنشین است. مربوط به تیره و نژاد خاصی نیست. شاعرِ دلسوخته روزگارانِ مازندران است، اشعارش، نالة ستمدیدگان است؛ دَردِ دل رعیّت است و موجِ خروشان دریاست؛ باران ملایم بهاری بر چمنِ سبزِ دل داغدیدهشان است. امیر، شاعر طبیعت است. او، زندگی مردم را در آیینه شعرش میتاباند. هیچ شاعری به اندازة او با اقبال عمومی رو به رو نشده است، مثل حافظ، حلقة اتّصال گذشته و حال است و همچون مولوی، بیانگر شور درون و همچون فردوسی، فریاد كنندة عصر ستم و احیاكنندة زبان است. با این وصف، از حال و روزگار امیر اطّلاعات چندانی نداریم و از زمان و دورة زندگی او، خبری.
تذكرهنویسان و مورّخان همعصرِ وی از نوشتن واقعة زندگی امیر پازواری غافل ماندهاند و مُهر سكوت بر لب زدهاند، طبیعی است كه وقتی تذكره نویسان از نوشتن واقعهای فرو بمانند و مَركبِ قلمشان از حركت ساقط گردد، افسانه آغاز میگردد. زندگی این شاعر بزرگ نیز مثل دیگر شعرای بزرگ پارسیگو از جمله رودكی، فردوسی و حافظ… با افسانههایی درآمیخته است. بنابراین دربارة دورة زندگی او و زادگاهش، پژوهشگران و نویسندگان متأخّر مطالب زیادی را نوشتهاند.
قدیمیترین تذكرهای كه از امیر نام میبرد، تذكرة ریاض العارفین اثر رضاقلیخان هدایت است كه در سال (۱۲۶۴-۱۲۵۰هـ. ش) تدوین شد رضاقلیخان مینویسد: «امیر مازندرانی از مجاذب عاشقان و از قدمای صادقان كه اعراب، وی را شیخ العجم مینامند. دیوانش را همه رباعی و رباعیّاتش به لفظ پهلوی است و مزارش در دارالمرز مشهور است. (تذكره ریاض العارفین، اثر رضاقلیخان هدایت، ص ۴۴)
دارالمرز شامل گیلان و مازندران است حدوداً ۲۰۰۰ كیلومتر از این منطقه را شامل میشود.
قسمت اعظم اشعار امیر در توصیف زیبایی دلدادهاش، گوهر، است و به گفتگوی این دو عاشق و معشوق میپردازد. دو عاشقی كه هرگز به هم نرسیدند و در آتشِ فراق سوختند. این بخش از اشعار، آه و نالة جانسوز امیر در فراقِ گوهر است و از سرنوشت و تقدیر مینالد. وی در این مجموعه، خود را به مجنون و فرهاد و شیخ صنعان و نیز گوهر را به لیلی و شیرین مقایسه كرد و اینك نمونه اشعار او.
اون وقت اگر مجنون، لیلیِ عشق داشت بی
فرهاد، گلنك ره دوش هَنیاو داشت بی
اون وقت كههیچ كس، مِهرره به دل نكاشت بی
اسا امیر، مِهرِ گوهر، دل دكاشت بی
آخِر داغِ شیرین، جان ره شِه گذاشت بی
تِنِه دو گل و یاسمن، بو نداشت بی
(كنزالاسرار، ج ۲، به اهتمام درن، ص ۲۷۰)
ترجمه: اگر آن وقت مجنون به لیلی عشق ورزید اكنون امیر عشق گوهر را به دل گرفت. (امیر، مثل مجنون عاشق شد)
ـ فرهاد گلنك را بر دوش گذاشت. آخر داغ شیرین بر دلش مانده، جان داد.
ـ آن زمانی كه هیچ كس، بذر مهرت را در دل نكاشته بود، دو طرف چهرهات مثل گل سرخ و یاسمن خوشبو نبود، من، عاشق تو شدم.
خلاصه این كه امیر و گوهر، سمبل عاشق و معشوق هستند. در نزد مردم طبرستان، افسانههایی درباره عشق امیر به گوهر وجود دارد كه دُرن در صفحه ۱۲۳تا ۱۲۹دیوان با عنوان «مِن كلام امیر پازواری» آورده و همچنین در مقالة خانم گیتی شُكری آمده، نقل میگردد.
«امیر چوپانی بوده كه در خدمت اربابش كار میكرده است. دل امیر در گروِ مهرِ گوهر، دخترِ ارباب است. گوهر را نیز به او تمایل بوده است. روزی سواری به امیر میرسد و از او میخواهد كه از جالیز برایش خربزه بیاورد. امیر تعجّب میكند؛ زیرا زمانِ رسیدن خربزه نبود. به اصرار سوار، وارد باغ میشود. خربزههای فراوانی میبیند و باغ را چون بهشت مییابد. با حیرت خربزهای برای سوار میآورد. سوار، خربزه را میشكافد و پارهای از آن را به امیر میبخشد. سوار میرود. امیر به باغ بازمیگردد. باغ را به رونق چند لحظه پیش نمیبیند. در این هنگام گوهر سر میرسد و امیر نیمی از پارة خربزه را به او میدهد. هر دو با خوردن خربزه شروع به شعر گفتن میكنند و در مییابند كه آن سوار علی(ع) بوده است. امیر به دنبال سوار روانه میشود. سوار را در حال عبور از رودخانهای، میبیند كه به جای آب، آتش در آن روان است و او را از عبور در آن رودخانه بازمیدارد. امیر از رودخانة آتش میگذرد و به پابوسیِ سوار مشرّف میگردد و درِ معرفت به رویش گشوده میشود و چون نام یار و معشوقش گوهر بوده است، معشوق حقیقی خویش را نیز به این نام میخواند.» (ر.ك. در شناخت مازندران، فرهنگخانه، ص ۲۳۲)
سلام به همه دوستای گلم.
با چند روز تاخیر از طرف خودم سال نو رو به همه شما دوستای خوبم تبریک میگم و آرزوی سالی خوش برای همتون دارم. دعا میکنم که سال رسیدن به همه آرزوهاتون باشه.
نکته 1: دوستانی که گذرا به این وبلاگ سر میزنن لطفاً از تعاریف کلیشه ای و تقاضای لینک خودداری کنند.
نکته 2: دوستان حاضر در وبلاگ هم لطفاً در وبلاگ خودشون این وبلاگ رو لینک کنند.(نام لینک به عهده خود شما)
نکته 3: اگر در لیست دوستان ما اسم شما دوستای خوبم وارد نشده بگید تا لینکتون کنم. اگر هم تمایل به تغییر نام لینکتون دارید هم من در خدمتم. اگر هم تو خونه تکونی عید اشتباهاً لینک کسی رو پاک کردم بگید تا درست کنم.
نکته 4: هر کدوم از دوستان خوبم که تمایل به نوشتن و گذاشتن پست دارند خبر بدن تا براشون آی دی و پسورد بسازم.
در پایان یادآور میشم که این وبلاگ متعلق به خود شما بوده و من افتخار دارم که عضو کوچکی از این وبلاگ باشم.
علی اسفندیاری یا علی نوری مشهور به نیما یوشیج شاعر معاصر ایرانی و بنیانگذار شعر نو فارسی است.
نیما در ۲۱ آبان ۱۲۷۴ خورشیدی در دهکده یوش از توابع بخش بلده شهرستان نور به دنیا آمد. پدرش ابراهیمخان اعظامالسلطنه متعلق به خانوادهای قدیمی مازندران بود و به کشاورزی و گلهداری مشغول بود. پدر نیما زندگی روستایی، تیراندازی و اسبسواری را به وی آموخت. نیما تا سن دوازده سالگی درزادگاهش روستای یوش و در دل طبیعت زندگی کرد.
نیما خواندن و نوشتن را نزد ملای ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از او نداشت چون او را آزار میداد و در کوچه باغها دنبال نیما میکرد.
دوازده ساله بود که به همراه خانواده تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد. در مدرسه از بچهها کنارهگیری میکرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار میکرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلمهایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و شعر گفتن به سبک خراسانی را شروع کرد.
پس از پایان تحصیلات در مدرسه سنلویی نیما در وزارت دارایی مشغول کار شد. اما پس از مدتی این کار را مطابق میل خود نیافت و آن را رها کرد.
دوران نوجوانى و جوانى نیما مصادف است با توفانهاى سهمگین سیاسى - اجتماعى در ایران نظیر انقلاب مشروطه و جنبش جنگل و تاسیس جمهوری سرخ گیلان، روح حساس نيما نميتوانست از اين توفان هاى اجتماعى بى تاثير بماند. نیما از نظر سیاسى تفكر چپگرایانه داشت، و با نشریه ایران سرخ یكى از نشریات حزب کمونیست ایران (دهه ۱۹۲۰) كه برادرش لادبن سردبیر آن بود و در رشت چاپ و منتشر میشد همكارى قلمى داشت. از جمله تصمیم گرفت به میرزا کوچک خان جنگلی بپیوندد و همراه با او بجنگد تا کشته شود. دیرتر در دهه بیست خورشیدى در نخستین کنگره نویسندگان ایران عضو هیات مدیره كنگره بود و اشعار وى در نشريات چپگراى اين دوران منتشر مى گرديد.
نیمایوشیج در جوانی عاشق دختری شد، اما به دلیل اختلاف مذهبی نتوانست با وی ازدواج کند. پس از این شکست او عاشق دختری روستایی به نام صفورا شد و میخواست با او ازدواج کند اما دختر حاضر نشد به شهر بیاید. بنابراین عشق دوم نیز سرانجام خوبی نیافت. نیما صفورا را هنگام آبتنی در رودخانه دیده بود. این منظره شاعرانه و شکست عشق پیشین الهامبخش او در سرودن افسانه بود.
سرانجام نیما در ۶ اردیبهشت ۱۳۰۵ خورشیدی ازدواج کرد تا به گفته خود از افکار پریشان رهایی یابد. همسر وی عالیه جهانگیر فرزند میرزا اسماعیل شیرازی و خواهرزاده نویسنده نامدار میرزا جهانگیر صوراسرافیل بود. حاصل این ازدواج که تا پایان عمر دوام یافت فرزند پسری بود به نام شراگیم که اکنون در آمریکا زندگی میکند . شراگیم در سال ۱۳۲۴ خورشیدی به دنیا آمد.
درست یک ماه پس از ازدواج، پدرش ابراهیم نوری درگذشت. در همین زمان چند شعر از او در کتابی با عنوان خانواده سرباز چاپ شد. وی که در این زمان به دلیل بیکاری خانهنشین شده بود در تنهایی به سرودن شعر مشغول بود و به تحول در شعر فارسی میاندیشید اما چیزی منتشر نمیکرد.
به سال ۱۳۰۷ خورشیدی محل کار عالیه جهانگیر همسر نیما به آمل انتقال پیدا کرد. نیما نیز با او به این شهر رفت. یک سال بعد آنان به رشت رفتند. عالیه در اینجا مدیر مدرسه بود و نیما را سرزنش میکرد که چرا درآمدی ندارد. او مدتی نیز در دبیرستان حکیم نظامی شهرستان آستارا واقع در مرز شوروی سابق به امر تدریس مشغول بود.
علی اسفندیاری در سال ۱۳۰۰ خورشیدی نام خود را به نیما تغییر داد. نیما نام یکی از اسپهبدان طبرستان بود و به معنی کمان بزرگ است. او با همین نام شعرهای خود را امضا میکرد. در نخستین سالهای صدور شناسنامه نام وی نیماخان یوشیج ثبت شده است.
نیما در سال ۱۳۰۰ منظومه قصه رنگ پریده را که یک سال پیش سروده بود در هفتهنامه قرن بیستم میرزاده عشقی به چاپ رساند. این منظومه مخالفت بسیاری از شاعران سنتی و پیرو سبک قدیم مانند ملک الشعرای بهار و مهدی حمیدی شیرازی را برانگیخت. شاعران سنتی به مسخره و آزار وی دست زدند.
نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسههای مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامههایی چون مجله موسیقی و مجله کویر پرداخت.
منظومه قصه رنگ پریده در حقیقت نخستین اثر منظوم نیمایی است که در قالب مثنوی (بحر هزج مسدس) سروده شده است. شاعر در این اثر زندگی خود را روایت کرده است و از خلال آن به مفاسد اجتماعی پرداخته است. بخش نخست این کار در قرن بیستم چاپ شده بود. سپس افسانه را سرود که در آن روحی رمانتیک حاکم است و به عشق نیز نیما نگاهی دیگرگونه دارد و عشق عارفانه را رد میکند.
نیما در این آثار و اشعاری نظیر خروس و روباه، چشمه و بز ملاحسن مسألهگو افکاری اجتماعی را بیان میکند اما قالب اشعار قدیمی است. مشخص است که وی مشق شاعری میکند و هنوز راه خود را پیدا نکرده است. با این حال انتشار افسانه دنیای ادبیات آن زمان را برآشفت. ای شب نیز در هفتهنامه نوبهار محمدتقی بهار چاپ شد و جنجالی برانگیخت.
نیما در ۱۳ دی ۱۳۳۸ درگذشت و در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد. سپس در سال ۱۳۷۲ خورشیدی بنا به وصیت وی پیکر او را به خانهاش در یوش منتقل کردند. مزار او در کنار مزار خواهرش ، بهجتالزمان اسفندیاری (درگذشته به تاریخ ۸ خرداد ۱۳۸۶) و مزار سیروس طاهباز در میان حیاط جای گرفته است.
خانه پدری نیما یوشیج واقع در یوش، بنایی است که قدمت آن به دوره قاجار میرسد.
این بنا به شماره ۱۸۰۲ از سوی سازمان میراثفرهنگی به عنوان اثر ملی ثبت شده است و حفاظت میشود. بازدید از خانه نیما برای عموم آزاد است.
من که خیاط نیمه بدوزم ته رخته...
من که کفاش نیمه دپوشم ته کفشه...
من که رقاص نیمه هاکنم ته رقصه...
به دنیا دلبری گم کرده دارم!
کتاب عشق او هر شب بخوانم،
هنوزم دفتری نخونده دارم!
اگه ته بلبلی من چلچلامه...
اگه ته عاشقی من مبتلامه...
یادگاری خواستی به تو دادم!
تا روز قیامت به پایت ایستادم!
سلام! شرمنده آرش جان!
کاربریمو یادم رفته... نخندین دیگه!!!
سون غریبون شومهُ رفق خداحافظ!
حال پریشون شومهُ رفق خداحافظ!
با چشم گریون شومهُ رفق خداحافظ
مثال مجنون شومهُ رفق خداحافظ!
شومه غریبون ورُ رفق خداحافظ!
ناله زمه تا سحرُ رفق خداحافظ!
یار بییه مه جا قهرُ رفق خداحافظ!
بسوته مه دل و جگرُ رفق خداحافظ!
من تک دیار کمهُ رفق خداحافظ!
مازرون جا فرار کمهُ رفق خداحافظ!
یار هاکنین خبرُ رفق خداحافظ!
بوین دشومه سفرُ رفق خداحافظ!
خوامه هاکنم خطرُ رفق خداحافظ!
دل دکته یار ورُ رفق خداحافظ!
رفق مه دل بیه خونُ رفق خداحافظ!
شومه مه نوم بوه گمُ رفق خداحافظ!
داداشی آرش (شوپه) به همه سلام رسوند!
کاراش که یکم کمتر شه میاد... اتا مازنی.

اگر خوانند آرش را کمانگير که از ساری به مرو انداخت يک تير
خوب دوباره شاد بشیم ها... (عکس گربه هام) آخ برف اومده بود!یکمی هم از مازندرانمون بگم پس:
ببربط چو بايست بر ساخت رود برآورد مازندرانی سرود
که مازندران شهر ما ياد باد هميشه بر و بومش آباد باد
که در بوستانش هميشه گلست بکوه اندرون لاله و سنبلست
هوا خوشگوار و زمين پر نگار نه گرم و نه سرد و هميشه بهار
سلام به همه دوستای گلم. نمیپرسم که خوبید آیا و بجاش دعا میکنم که خوبِ خوب باشید.
اول کرکری: قابل توجه سودی خانم که این پست هم از آقایون بود و از لیست بلند بالای خانمهای موجود در لیست نویسندگان بخاری بلند نمیشه.
دوم: ( عذر و حلالیت )خواهی
چون بیشتر دوستانم در دنیای مجازی اهل مازندران هستن و یا به این وبلاگ سر میزنن، از همین طریق دوست دارم که یه چیزایی رو بهشون بگم.
اول( منظور ۲-۱) اینکه خیلی از دوستی و آشنایی با شما خوشحالم. شمایی که بخش مهمی از خاطرات من هستید و خوشحالم که با شما خاطرات خوبی دارم، هرچند که نتونستم سازنده خاطرات خوبی برای شما باشم.
دوم( همون ۲-۲) میخوام از یک سری از دوستان معذرت بخوام که خواسته و یا ناخواسته از خودم رنجوندمشون یا باعث تکدر خاطر اونها شدم.
عاطفه و آیدای عزیز که هیچ وقت دلیل ناراحتیشون رو نفهمیدم،
بانوی اردیبهشت که شاید هیچوقت نتونم محبتها و بزرگواریهاش رو جبران کنم،
ماه تیسای مهربان که وسعت قلبش از بزرگترین اقیانوسهای روی زمین هم بیشتره،
و دیگر دوستانی که به هر دلیلی از من رنجیدند.
تشکر ویژه و مخصوص من از سعید عزیز و مهربونم که با ساخت این وبلاگ خونه مجازی مازنی ها رو بنا کرد،
از هستی عزیز که البته کمتر افتخار حضور تو جمع ما رو به ما دادن،
ازخانم آسمونی دوست داشتنی که با تمام غریبگیش با زبان و فرهنگ ما، باز هم به ما سر میزد و بقیه دوستانی که مدتی رو هر چند کوتاه با ما سر کردند.
یک تشکر هم از امیرحسین عزیز که همه ما اون رو مازنی و از خودمون میدونیم.
اینم برای اینکه بعد از رفتنم نفرین پشت سرم نباشه که اسم کسی رو نیاوردم.
سودی عزیز (بابلی کیجای صادراتی)، عاطی ( کیجا بهشهری )، نرگس ( همون نرگسی خودمون)، سیمین ( شیطنت)، شکوه، شبنم، ممد شنگولک، عمو حمید، داش علی (نپتون)، یاس (همشهری)، احسان ساروی ( شاعر کوچولو)، آزاده و.... (بخدا دیگه یادم نمیاد ).
امیدوارم که همیشه پاینده باشید و با حضورتون چراغ این وبلاگ رو همیشه روشن نگه دارید.
دوستدار همیشگیتون... آرش

اين حسين کيست که عالم همه ديوانه اوست
اين چه شمـعي است که جانها همه پروانه اوست
با سلام به هم استانیهای عزیز و البته دیگر دوستان بازدید کننده...
چندی قبل قسمت اول امثال و حکم مازنی را با ترجمه انگلیسی و فارسی برایتان گذاشتم که با عرض پوزش به مناسبت تاخیر بوجود آمده، قسمت دوم آن را تقدیمتان میکنم.
۲۸. اين گله دله شال دارنه
(in galleye dele shaal darne)
{توي اين گله شغال دارد}
زير اين كاسه نيم كاسه أي هست
28. There are wheels within wheels
۲۹. بابل نرسي شلواره وجنه
(baabel naressi shelvaare vejenne)
{تا به بابل(رودخانه )نرسيده شلوارش را در مي آورد }
نه به باره؛ نه به داره
29. Don’t cross a bridge till you come to it

از عرش صدای ربنا می آید
آوای خوش خدا خدا می آید
فریاد که درهای بهشت باز کنید
مهمان خدا سوی خدا می آید
بیانیه شماره ۱ مدیریت وبلاگ مازنی ها
با سلام و عرض احترام بدینوسیله اعلام میدارم که عضو محترم شورای مرکزی وبلاگ مازنی ها، چشمک ( بابلی صادراتی) تا اطلاع ثانوی از حضور در نت معذور بوده و قویاً اعلام میدارم که این قضیه هیچگونه ارتباطی با ازدواج و مسائلی اینچنینی نداشته و ندارد. بدیهی است که هرگونه اعلام نظر و شایعه پراکنی در این باب از طریق مراجع قانونی قابل پیگیری میباشد.
هركي گنه مرديمه بيه درون بييره ... سالار و صحراييمه بيه درون بييره ...
خانم و خواهريمه بيه درون بييره ... دعوت به مازنيمه بيه درون بييره ...
عاشق واقعيمه بيه درون بييره ... طرفداره شاديمه بيه درون بييره ...
همه جوونا ره بوين بيين درون بييرن ... كل رفيقا ره بوين بين درون بييرن ...
غريب وآشنا ره بوينن بيه درون بييره ... خوشگل ريكا ره بوين بيه درون بييره ...
پ.ن: خوشگل ريكا كسي نيس جز (آرش)
من عاشق ايران و ايرانيمه ... دل بونه پاره
مازندارن، شهر شيرگاهيمه ... دل بونه پاره
وچه سيد شاهكلاييمه ... دل بونه پاره
دانشجوي بيكار، درويشيمه ... دل بونه پاره
پ.ن: اينم واسه دل خودم نوشتم!
ماه
قرآن، ماه میهمانی خدا، ماه خوبیها،
ماه شبهای قدر، ماه دعا و نیایش ها ميباشد.
ایرانیان نیز همچون دیگر مسلمانان جهان
با انجام برنامههای ویژه مذهبی به میهمانی این ماه رفتهاند.
دانلود برنامه جاوا براي دعاها وزيارات ماه رمضان
ثبت آداب و رسوم ماه مبارك
رمضان
بسیاری ازمردم مازندران برای برآورده شدن آرزوها و ارتباط معنوی با خدا 3 روز مانده به ماه مبارك رمضان را روزه میگیرند.
در مازندران افرادی كه حاجتی داشته باشند برای برآورده شدن آن نذر ختم انعام میكنند.
و برای این كار از كسانی كه در قرائت قرآن تبحر دارند دعوت میكنند و به هنگام خواندن قرآن مقداری نمك،
چند قرص نان و چند ظرف آب در سینی بزرگی میگذارند و در مجلس قرار میدهند.
پس از خواندن سوره انعام، افراد روزه خود را با غذاهایی كه در سینی قرار دارد باز میكنند.
و نانهای باقیمانده را بهعنوان تبرك در سفره نان قرار میدهند تا بركت پیدا كند و در ادامه صاحب مجلس سفره افطار را پهن میكند.
قدیم در مازندران رسم بود افرادی كه فرزند پسر میخواستند نذر میكردند.
كه در طول ماه مبارك رمضان مردم را برای خوردن سحری بیدار كنند،
به این صورت كه یك پیت حلبی خالی به گردن خود میآویختند و با چوب به آن ضربه میزدند.
تا مردم برای سحری بیدار شوند كه البته این رسمها هماكنون از بین رفته است.
نذر حلوا از دیگر نذورات مردم این منطقه است كه در شب 15 ماه مبارك رمضان.
همزمان با میلاد امام حسن مجتبی(ع) زنان بهعنوان نذر ، قند، چای، خرما و زغال به مسجد میبرند.
كه این كار تا پایان ماه مبارك رمضان
ادامه دارد.
همچنین در كنار این مواد حلوا، آش، زولبیا و بامیه سنتی، فرنی، آبگوشت و باقلای
پخته با پلو به میان روزهداران میبرند.
در ساری در زمان افطاری هر كسی كه نذر
داشت مجمعهای از تمام نذورات خود را بهعنوان افطاری درست میكرد و به زندان شهر
میبرد.
كسانی كه در مازندران برای نخستین بار به سن تكلیف میرسند و روزه میگیرند.
تا زمانی كه از جانب بزرگترها بهعنوان روزهسری هدیهای نگیرند، افطار نمیكنند.
معمولاً این هدایا شامل چادر نماز و طلاجات برای دختران، پول و انواع نقرهجات قدیمی برای پسران است.
مازندرانیها بر این اعتقادند كه سحر را نمیخوابند زیرا نماز نافله شب میخوانند.
خشكه دار بيمه وا سر بيشه بانو جان
نا مه سر معلوما نا مه نه ريشه بانو جان
مه ره بتاشينه قيلونه شيشه بانو جان
مه سر تش دره سوزمه هميشه بانو جان
دله من دود و تنباكو سياهه بانو جان
اگه درو گمه قيلون گواهه بانو جان
اگه درو گمه قيلونه بشكن بانو جان
ببينين ني قيلون چه سياهه بانو جان
جان پير مگه من نيمه ته دتر بانو جان
مگه من ندامه بوي ته مادر بانو جان
مه ره بيتي هدايي دسته كافر بانو جان
مه زندگي روز به روز بونه بدتر بانو جان
سر راهم دكاشت نه يه درختي بانو جان
زير سايه نيشت مه گاهي وقتي بانو جان
بادي آمد اين را از ريشه كندي بانو جان
مه كم طالع يا مه كور بختي بانو جان
ته وسه يك خوشه انگور بهيمه بانو جان
ته وسه شه ولايت دور بهيمه بانو جان
اتا حرف بزوهي مجبور بهيمه بانوجان
ته وسه من زنده به گور بهيمه بانوجان
ته وسه من خنه نشين بهيمه بانو جان
انگشتر بيمه بي نگين بهيمه بانو جان
از عشق تو دلبر عجين بهيمه بانو جان
ديگر از زندگي بد بين بهيمه بانو جان
اگه توبه نيبو اين بخت و اقبال بانو جان
مريض بيمه خدا شفا ره بيار بانو جان
ته وسه مه ره صحرا چو بزونه بانو جان
اينجه نزونه كه پشت كوه بزونه بانو جان
عزيز بمردونا درو بزونه بانو جان
بنوم بر سر من نا تو بزونه بانو جان...
پ.ن: هر عزيزي ترجمه اين شعرو بلده خوب ترجمش كنه...
البته پليز! ببخشين لطفن! فداي همتون... آقايون هم ماچ...
تو تكه تكه نبودي ولي چرا حالا...
نمي شناسمت اين جا در اين حوالي؟
شناسنامه ي تو شاه نامه ي ما شد...
تو هفت خان مرا فتح كرده اي جايي...
پر و بالت وا نشد چنان كه مال من شد...
چه بال سوخته اي و چه سرخ پر هايي؟
تو ابتداي طلوعي در اين غروب كثيف...
به روز مرگي ام تو ظهور فردايي...
تو متهم به دفاعي، ولي چرا حالا؟
تو مسخره شدي و نديدي زير پاهايي...
استخوان تو اين روز ها گلو گير است...
چون آب از سر ما هم گذشته تا جايي...
با نيامدنت ديگر گوش هام پر شده از ...
هزار و سيصد و هشتاد و هشت(نمي آيي)...
پ.ن: عزيزان همه هستند... هر كي هم نيست نباشه...
مهم اينه كه عزيزاني كه هستند باشند...
(دقيق بيتني چي بتمه كه)
ماه تيسا من ديگه سخت نمي گيرم... نرگس جان اين منم ديگه(سعيد بيكار)
آرش زير كامنت مي دي؟ اگه نمي دي بگو من بعضي صبح ها بيكارم...
در ضمن احسان خان داداشي خيلي مي خوامت...
عاطفه بهشهري فكر بد نكن ...
اين همون جمع سابقه اگه بخواي بهترم ميشه مي خواي؟
آآآآآآآآآييييييييييييييييييي
گتهههههههههههههههههههههههه
نماشونه صحراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
مه ونگهههههههههههههه ونگههههههههههههههههه
(آی می گفت
از صبح تا شب تو صحرا صدای منه)
چاربيدارررررررررر دشوووووووووووووونهههههههههههه
صدايهههههههههه زنگهههههههههههههههههههه
(راننده
داره ميره صداي زنگي كه به افسار اسبش بسته مياد)
هاييييييييي بروووووووووووو هاييييييييييي نشوووووووووووو
نازنيننننننننننننننننننن يارررررررررررر جاننننننننننننننننننننييييييييييييييي
(آی بیا و
های نرو نازنین یار جانی)
ته وسه خاسنه مه ره بكوشن
دلبرا دلبرا
(برای تو می خواستن منو بکشن دلبر من)
تنه خسته چشه كنار بكوشن
دلبرا دلبرا
(تن خستت رو کنار چشم من بکشن دلبر من)
جان خدا مگر زندگي اينه؟؟؟
دلبرا دلبرا
(خدا جان مگه زندگی اینه؟؟؟ دلبر من)
همش غم وغصه خشي كمينه!!!
دلبرا دلبرا
(همش غم و غصه خوشی ما رو در كمينه دلبر من)
دلبر ته مهرباني ره نخوامه
دلبرا دلبرا
(دلبرم مهربونی تو رو نمی خوام دلبر من)
صداي سر زباني ره نخوامه
دلبرا دلبرا
(صداي خوب و زبان شيوا تو رو نمی خوام دلبر من)
اگه يك شب بخوابي روي سينه
دلبرا دلبرا
(اگه یک شب روی سینه ي من بخوابی دلبر من)
دگر اين زندگاني ره نخوامه
دلبرا دلبرا
(دیگه از این زندگی چيزي نمی خوام دلبر من)
دلبر بدكار هاكردي بشتي بوردي
دلبرا دلبرا
(دلبر کار بدي کردی ما رو گذاشتی و رفتی دلبر من)
مه ره غم دار هاكردي بشتي بوردي
دلبرا دلبرا
(منو غمگين کردی و گذاشتی رفتی دلبر من)
حالا كي بال و ته زنبيله بوه مه؟؟؟
دلبرا دلبرا
(حالا کی دستات مال من میشه دلبر من)
بي وفا سر نوي چه بشتي بوردي؟؟؟
دلبرا دلبرا
(بی وفايي نبيني چرا گذاشتی رفتی دلبر من)
دلبراااااااااااااااااااا دلبرااااااااااااااااااااا
(دلبر من) (دلبر من)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بنه بزو هه سبزه ... آرشي زودتر برو
مه ره بته شكوفه ... آرشي زودتر برو
وارش بموهه نم نم ... آرشي زودتر برو
ولگه سر نيشته شبنم ... آرشي زودتر برو
آرشي زودتر برو ... غم دارمه دلبر برو
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پ.ن..ماه تیسا... ![]()
![]()
![]()
داداش سعید بازم بی اجازت اندازه و رنگ
نوشته هات رو تغییر دادم خوشت نیومد عوضش کن
اما ته ره نداشت بيم چيكار كردمي آجي گل ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پ.ن.ماه تیسا برای عاطفه عزیزم![]()
![]()
![]()
گلم من هر کار کردم رنگ متن پایین رو درست
کنم نشد نمی دونم چرا رنگ ها تغییر نمیکنه![]()
شرمندتم سعی خودمو کردم ولی نشد رنگ ها
قاطی پاطی میشد![]()
مترجم: كيجا بابلي ![]()
![]()
![]()
گر من گنه روي زمين كرده هستم...
لطف تو اميد است كه گيرد دستم
گفتي كه به روز عرش دستت گيرم...
عاجز تر از اين نخواه كه اكنون هستم
--------------------
برار ... برار ... برار برار ... برار ..
برار برار ... برار
برار برار ... برار ... اره... اره ... اره ...
چي گني؟؟؟ چي گني؟؟؟ چي گني؟؟؟
هووم!!!
چي گني؟؟؟ چي گني؟؟؟ چي گني؟؟؟
هووم!!!
مه ره ويني امه مله
اتا مازروني كيجا مه دل دره
كيجا مه دس جا فرار كنه اسا وره خامبه
ونه وره بيرم وره بكوشين راحت بوم
اسا صوا بيمو اتا ساروي كيجا
نكرده عاشقي بيمه رسوا
هر چي چشمك زمبه مه ره نشنه
ونه ناز و غمضه مه ره كشنه
ندا هدامه بتمه سلام بيكارمه
اوهه وه چه شي گنه هاي كلاس آدم
ملوس و بامشي دومبه ته خاني شي
كيجا ناغافلي بزو مه گوش بن
بوته گمبه شي براره دور هاكنه ته بن
اره خانم تو شه خودش چنه خشني
ته از بترين در و دافاي فشني
حيف ته بني امه لازمه
ته مبال بيزي دائم
من گت بيمه لوله بخاري اجاق دله
نكن اما ره سياه
اتا گپ زني خره خنه گيرنه بزا سما
هنيش مه اسبه ليموزينه درون
بوريم اسا مازني دريو....
شاد باشيد و سبز.... سعيد بيكار....
پ.ن.ماه تیسا:
داداش سعید ببخشید کمی تا اندکی بیکار
بودم رنگ و سایز نوشته ها رو دست کاری کردم
ببخشید خوشت نیومد پاکش کن...![]()
![]()
![]()
![]()
اناره گل رنگ ته بوردي كجه؟؟؟
رفيقه روز تنگ دشوني كجه؟؟؟
ته كه شوني ستاره روز نكنه!!!
امه خانه بي تو بويي نكنه!!!
اي گل لاله، جان گل لاله...
گل لاله دكارم سر راه ره...من سر راه ره...
خدا چنده ته ره جوون هاكرده
ته قشنگ هيكله ميزون هاكرده
ته قشنگ هيكلا ندارنه ايران
هر وقت ته ره ويمبه كار بونه آسان
اي گل لاله، جان گل لاله...
گل لاله دكارم سر راه ره...من سر راه ره...
پ.ن: آرش جان اگه ازم ناراحتي ...
بخشش از بزرگانه ... بزرگي كن داداشي ...
اينم يه فيلم دوبله خيلي باحال بيد...
مازندران – در 9 كيلومتري بهشهر در ميان جنگل هاي دهكده التپه،
آثاري به چشم مي خورد از باغ تاريخي عباس آباد بهشهر،
كه يادگار دوره شاه عباس صفوي است.
دسترسي به اين بنا با جاده باريك آسفالته اي صورت مي گيرد،
كه در كيلومتر 4 بهشهر به جاده اصلي ساري – گرگان متصل مي شود،
و پس از عبور از دل جنگل و سپس دهكده التپه،
سر انجام به اين مجموعه تاريخي مي رسد.
عباس آباد بهشهر از بزرگترين باغ هاي كشور است به طوري كه باستان شناسان،
اين مجموعه را اوج شكوفايي باغ سازي ايران معرفي مي كنند.
وجود راه هاي دسترسي مناسب و اقامتگاه، آثار باستاني دوره صفويه،
آب و هواي مطبوع و دل انگيز جنگلي از امتيازاتي است كه موجب شده،
اين مجموعه يكي از مهم ترين قطب هاي گردشگري مازندران شود.
اين مجموعه بي نظير به دستور شاه عباس اول صفوي در سال 1020 و 1021 ه.ق
ساخته شد، و در حال حاضر مهم ترين باغ غير كويري ايران را شكل بخشيده است.
در آن زمان به دستور شاه عباس صفوي اراضي اين منطقه كه خر گوران نام داشت،
خريداري شد و شهري تحت عنوان (( اشرف البلاد )) ساخته شد،
كه اقامتگاه شاه عباس اول در مازندران بود.
اين منطقه بعد ها به بهشهر تغيير نام داد و بهشهر امروزي، شهري زيبا، جذاب و
سر سبز است كه آثار طبيعي و تاريخي فراواني دارد.
عباس آباد، مجموعه باغي طبقه اي و پلكاني بوده كه شامل عمارت، حمام،
2 برج آجري و چهار باغ است و از اين مجموعه،
به عنوان شكوه باغ سازي ايراني ياد مي شود.
اين باغ تاريخي و محوطه پيرامون آن كه نزديك به 500 هكتار وسعت دارد،
همه روزه پذيراي گردشگران زيادي است.
استخر عباس آباد به وسعت تقريبي 10 هكتار در ميان جنگل به صورت،
سد محكمي در بين 2 كوه بلند بنا شده كه قدمت آن به 370 سال قبل باز مي گردد.
در وسط استخر ميان آب، عمارتي قرار دارد كه هنوز با نهايت استحكام برپاست،
در اطراف همين استخر ابنيه زيادي وجود داشته كه متاسفانه ديگر اثري از آنها نيست.
البته دو برج آجري مخروط ناقص و آثار حمام، كاخ... هنوز موجود است،
كه نياز به مرمت دارد.
گفته مي شود شاهان صفوي به منظور تفريح، قايقراني و شكار به اين استخر مي آمدند.
با قايق بر سطح آن به تفريح و تفرج مي پرداختند.
حجم آب استخر در فصول مختلف سال تغيير مي كند تا حدي كه در برخي از فصول،
كاملا به زير آب فرو رفته، در برخي زمانها در حالت كم آبي عموما در فصل تابستان،
كاملا هويدا مي شود.
" در ششمين فصل كاوش در باغ هاي تاريخي عباس آباد بهشهر، 1600 متر مربع،
معماري صفوي اين مجموعه تاريخي از زير خاك بيرون آمد.
معماري موجود در بخش شمالي محوطه با معماري دوره صفوي مطابقت دارد،
اين مجموعه كاربري تابستانه داشته است.
كشف اتاق هايي با سيستم سه دري در ابتداي دروازه شمالي باغ،
از جمله ديگر اكتشافات مهم اين فصل كاوش بود.
اين اتاق ها كه هنگام كاوش بخش هايي از دروازه شمالي و غربي،
مجموعه باغ عباس آباد به دست آمد، به شكل سه مربع تو در تو ساخته شده اند،
كه در مجموع به يك مجموع سه دري بدل مي شوند.
از اين سيستم براي هدايت هواي خنك به داخل مجموعه باغ ها،
استفاده مي شده است. "
اين باغ در فهرست آثار ملي ايران به ثبت رسيده است.
اما هميشه با كمبود بودجه عمراني و مرمتي مواجه بوده كه اگر اين مشكل حل شود،
مرمت ابنيه و باغ به صورت پيوسته دنبال مي شود،
كه اين امر موجب حضور بيشتر گردشگران و باستان شناسان داخلي و خارجي،
در عباس آباد خواهد بود.
پ.ن: داداشي آرش اگه نياي دق مي كنم... سعيد
سلام دوستای گلم. امیدوارم که حالتون خوب باشه و غم تو دلای مهربونتون جایی نداشته باشه.
تو تمام زندگیم به جمع علاقه داشتم و از حضور تو جمع های مختلف لذت میبردم. بخاطر اخلاق خاص خودم زود با همه صمیمی میشم و تو برقراری روابط سخت نمیگیرم. همه رو دوست دارم و فکر میکنم که اطرافیانم هم باید این خصیصه رو داشته باشند.
روزی که با سعید تصمیم به ساخت این وب گرفتیم، تو تصوراتم یه وب با یه سری بچه های خوب و مهربون که مشخصه بچه های شماله، بود.
با ذوق کامل همه مقدمات رو فراهم کردیم و وب کا خودش رو شروع کرد.
کار خوب شروع شد... من، سعید، بانوی اردیبهشت، چشمک، تفنگدارا و... کم کم به جمع ما ماه تیسا، نرگس، عاطفه(کیجا بهشهری) و بقیه هم اضافه شدن. یه جمع شاد با مشخصاتی که من میخواستم. دوستیها واقعی شد و از دنیای مجازی بیرون اومد. اما نمیدونم که اسمش رو چی بذارم؟ چشم؟ بی لیاقتی یا...
چند وقتیه که ویروس خداحافظی تو بچه ها افتاده... بانوی اردیبهشت، سعید، تفنگدارا و...
این آخر کار نبود. همه انگار قسم خورده بودن که از هم ناراحت بشن. با هم دعوا بیافتن و قهر کنن.
به هر بهانه ای چند نفر از هم میرنجیدن. گاهی بهانه ها اینقدر مسخره بود که کسی از دلیلش سر در نمی آورد. اینا یه کم با گروه خونی من مشکل داره. یه کم برام سخته که تیکه های شما به همدیگه رو شاهد باشم. برام سخته که هر بار تو وب تفنگدارا میرم یه پست عجیب و غریب ببینم. برام سخته که کامنت سعید رو تو وبشون بخونم که از چیزی ناراحته و یا داره به خودش لعنت میفرسته. برام عجیبه که نرگس بی دلیل 2 تا وبلاگش رو یه شبه حذف کنه. برام سخته که بانو بخاطر خیلی مسائل دیگه تو جمعتون حاضر نشه(البته میاد، اما یواشکی). این بازی اینقدر مضحک شد که ماه تیسا رو با همه خونسردی و مهربونیش وادار به نوشتن یه پست اعتراض آمیز کرد. یه پست و یه دنیا حرف نگفته که ترجیح داده پیش خودش نگه داره تا مبادا دوستش غصه بخوره.
گفتنی زیاده، اما خسته ام. خیلی خسته ام.
گفتم از قافله بی نصیب نمونم و منم یه خداحافظی بکنم.
وب مازنی ها رو با عشق درست کردم و با عشق هم ترکش میکنم. اما یه روز شاید اومدم.
اون روزی که ببینم همه مثل قبل دور هم جمع شدن و دوستی براشون معنی ای بالاتر از خیلی چیزها داره. اون روزی که دیگه به این وب به چشم دنیای مجازی و به همدیگه به چشم دوستای مجازی نگاه نکنید.
آرزوی من برای شما موفقیت و شادابی تو تمام مراحل زندگیتونه. هرجا که هستید برام عزیزید و خاطرات شما رو فراموش نمیکنم.
التماس دعا - آرش
بسمه الله رحيمهَ ... نامه اي تدا بميرم
دختر پسره ماله دهه ... رازه لبه كَوزه رو
بشكسه پله سوته...
اين نامه را مي ميسم ... من شه خودم تنهايي
لاف دله كلوم دله ... لَمپا پشتي
كَمل كوفا بن مي ميسم
يك روز در نم نمه وارش ... با پاي گالش
آن روز
تا ساق در گوزور فرو رفته بودم
تو مرا محله سگ نذاشته بودي
آن روز
مرا اَنّه غض گرفت
مي خواستم شه خد را تَش بزنم
ولي شه دل دله گفتم: ( لعنت بر شيطون )
هر چقدر وشنا بتيم ، سر تيله وس ، تيسابه چك باشي
باز هم تو را دوست دارم
ولي به يادت كه مي افتم ، همتي شه بي خد
چكه من دله به دله مي اوفته
دماغه زگ من تر تر مي كنه
كتاره من يك وَر ميره ، چشه من پت ميشه
يادت مي آيد آن روز
اَغوذ دار بن جا خورده بودي
لَب لبي مي كردي مول مولي مي كردي
من آمدم يك دفه گفتي خي كه له دوست دارم
اول يك گس پريدم بعد ديدم تو هستي
شفته رمضون من
آمدم مرز بالا اَنّه خشالي كردم
تا كنون اَنّه خشالي نكرده بودم
يادت مياد آن روز من شه بله
دوش به دوش ، مو... به مو...
انون مسني دله ورزا چوآر مي گرفتم
تو آمدي مرزه په ، لَمه پشت
شيشم كشيدي كَله وَنگ دادي
من شه رو ره گاردنيدم
ديدم تو هستي...
شفته رمضون من
آمدم مرزه بالا ، رفتيم جينگا سري
من را بردي تسكا داره بن
شه لوشه ره بوقلبونه مو... كردي
آوردي جلوي لوشه من ، مي خواستي خوش بدي
مرا اَنّه خوش اومد فكر كردم
دارم گوي مو... را خوش ميدم
ديگر سروش نمي كنم كتار نمي كشم
هر وقت برادرم از گدايي بيايد و
يك گوني كيسه واش جمع كنم
شلوار دله په گويي را پاك كنم
گو ها را كمل بدم برادر ها را شبدر بدم
نامه ميدم به خواستگاري من بيايي
رمضون جان
اين عشق تو مانند يك چنگومي است
در وسط قلب من دكاشت است
عشق تو مانند يك تپه اي است خر با بار عبور مي كند
رمضون جان
هميشه در قلب من كيمه زدي اين دل سرخ سنجاق داري
پره لا سنگ مي زني كش دله هلاكل مي زني
رمضون جان
جواب نامه را هر چه زودتر گاردان منو پت نزار
يادت مي آيد غذاي با كلاس ما چي بود
گوجه فر فر اسفناج چوك چوك به چا پلا كئي پلا
پياز گنه با نون
دوست داره تو زينب زكن
پ.ن: جواب نامه زينب زكن به شفته رمضون در پست بعدي
به حضور انور عالي جنابان خواهد رسيد...
اول يه آهنگه خوگشله خوگشل تقديم به كبلي خودمان
پير مردي (پير مردي ته همدم پير زنا )
فيلم ماركشون (ماه تيسا ببين چيكارش كردم)
فيلم گربه نانازي (اين پاهايي كه تو فيلم ميبينين پاي خودمه ها)
يه چندتا عكسم ميزارم خواستين دانلود كنين....
عكس شاليزاري (بابل - خونه خاله)
عكس شهر آلاشت سوادكوه (جاي بسيار باحاليه تابستونا)
عكس خنده دار (باورتون نميشه رفتيم موزه بسته بود عجيب)
عكس تلسكوپ (باورتون نميشه خودمم نديدمش)
عكس خودم (اينو يكي از بچه ها داخل ماشين تو راه الاشت گرفته)
پ.ن: مازني هاي عزيز هر كي از اين چشمك خبر داره خبر بده لطفآ...
اگه مثله قبل مياي و مي خوني و نظر نمي دي ... فاش دادما ...

پ.ن: آرش ، داداشي ، تو كه نرفتي سر كار بيا اينجا بچه ها رو خوب كنا
من اصلن حالم خوش نيست داداشي
فداي مهربونيهات....
يه چيزه ديگه ... اون عكسي كه تو وبم گذاشتم ...
در نبوده آرش حدس مي زدم كسي نتونه بگه چيه؟ بهش ميگن جولههههههههههه
باهاش شير گاو رو راحتتر مي دوشن...
يه چيزي به شازده كوچولو اگه ميخونه ... وقتي نظرتو خوندم برگشتم... يادته ...
سعيد... بيكار...
اي كجا بودي كه ناديارم بودي يار
سر هادم صدا ره
نه در كوچه نه در بازارم بودي يار
سر هادم صدا ره
تمام كوچه را من پا زدم ، پا يار
سر هادم صدا ره
مگر آهو شدي رفتي به ، صحرا يار
بانو غريبم يار
بانو غريبم يار… ته درد اسيرم يار
بانو غريبم يار
اي دلبر امسال بهار ، من كوه نشومه يار
سر هادم صدا ره
بدون تو دلبر ، من كوه نشومه يار
سر هادم صدا ره
صبر كمبه پاييز باهم بوريم كوه يار
سر هادم صدا ره
من و تو بال به گردن هاكنيم خوو يار
بانو غريبم يار
بانو غريبم يار… ته درد اسيرم يار
بانو غريبم يار
اي اناره گل رنگ ، ته بوردي كجه يار
سر هادم صدا ره
رفيقه روز تنگ ، ته بوردي كجه يار
سر هادم صدا ره
دل تنگم چرا گيرنه بهونه يار
سر هادم صدا ره
مگر دل داشتي سنگ ، ته بوردي كجه يار
سر هادم صدا ره
صحرا سبزه زاره بلبل بي قراره
صحرا سبزه زاره بلبل بي قراره
پ.ن: براي سلامتي داداشي آرش همگي يه كف صلوات يادتون نره![]()
![]()