تولد داداش حمید با یه کم تاخیر

سلام به همه ی مازنی ها گل

روز 13 خرداد تولد داداش حمید یار و رفیق وبلاگ مازنی ها بوده که انگار همگی فراموش کرده بودیم الان منم اتفاقی تو وبلاگ شون دیدم

با یه عذر خواهی کوچولو تولدتون رو تبریک می گم

الهی که به همه ی آرزوهای قشنگ تون برسین

کیان فندقی هم میگه از طرف من به دایی حمید تولدش رو تبریک بگو

اینجا هم پسرم داره به دایی حمید اس ام اس می زنه و تولدش رو تبریک می گه 

به بهانه ی روز مادر ...

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید. می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد : از بین تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه ؟ 

اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم واینها برای شادی من کافی هستند خداوند لبخند زد.فرشته تو برایت اواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.

تو عشق اورا احساس خواهی کرد کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد.

من چطور می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان انها نمیدانم خداوند او را نوازش کرد و گفت فرشته تو زیبا ترین وشیرین ترین واژهایی را ممکن است بشنوی در گوش
تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی
کودک با ناراحتی گفت .وقتی میخواهم با شما صحبت کنم ؟
اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت؟ فراشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو یادخواهد داد که چگونه دعا کنی

کودک سرش را برگرداند و پرسید. شنیده ام که زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فراشته ات از تو محافظت خواهد . حتی اگر به قیمت جانش تمام شود "
کودک با نگرانی ادامه داد."من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود
خداوند لبخند زد گفت:"فرشته ات همیشه در باره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت:گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند او به آرامی یک سئوال دیگر از خدا پرسید:"خدایا اگر من باید همین حالا بروم "نام فرشته ام را به من بگو!؟

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :

" نام فرشته ات اهمیتی ندارد  ، به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی "


عشق است مازندارن را ....

ما کل عید نوروز الکی وقت خودمون رو گذاشتیم و رفتیم دور ایران و اصلا هم خوش نگذشت ... از هر جاده ای که می گذشتیم دلمون می گرفت ، وقتی یه درخت می دیدم کلی ذوق می کردیم ، وای خدایا واقعا این یک درخته ؟! خلاصه مخ مون چت زده بود غافل از اینکه تو مازندران خودمون این قدر جاهای دیدنی و خوشگل هست که ندیدم و نرفتیم .. خلاصه ....... ( این هم شد یه بهانه برای اولین پست من در مازنی ها )

چند روز پیش  ( که البته تولدم هم بود - ۱۰ اردیبهشت ) به پیشنهاد بابای کیان (همسر گرامی )رفتیم رامسر ... هوا خیلی عالی بود و جای تمام دوستان حسابی خالی بعد از اون مسافرت شلوغ و اعصاب خرد کن نوروز واقعا همچین سفری لازم بود ..
این هم از آقا کیان ( پسرم ) در نمایی از شهر رامسر

اول از همه رفتیم موزه  شهر رامسر که چند تا نمایشگاه موقت هم  تو محوطه اش گذاشته بودن  ، عمارت تقریبا کوچکی هم بود که ویلای رضاشاه بوده یه زمانی ، چون نذاشتن از داخلش  عکس بگیریم ، یه عکس از نمای بیرونی اش براتون می زاریم البته همراه آقا کیان

این هم جلوی ورودی عمارت که 4 تا ماهی ازون برون تو استخرش  بودن و کیان از دیدنشون حسابی متعجب شده بود

این بود گزارش کوتاهی از شهر رامسر

خوب این بود اولین پست من در وبلاگ مازنی ها امیدوارم خوب از آب در اومده باشه

البته من خیلی وقته که عضو هستم اما تا حالا نتونستم که بیام و بنویسم ، تا بالاخره داداش آرش تونست و مارو هم اینجا فعال کنه  

پ ن ۱ : به خدا من عقده ای نیستم که تو عکس ها همش بچه ی خودم هم هست ها ، به جان خودم کیان خودش وبلاگ داره اما گفتم چون  کوچکترین عضو مازنی هاست اینجا عکس اش باشه ، اگه کسی مخالفه لطفا بگه که دیگه عکس اش رو نزارم تو پست های بعدی

پ ن ۲ :  عید رفته بودیم اصفهان ، دم سی و سه پل یه زانتیا با پلاک نوشهر ( شهر خودمونه ها به کسی بر نخوره ) صدای ضبط رو زده بود بالا و کیجا نوشهری گذاشته و بود و تو خیابون ، پشت فرمون چه قری می داد ، خداییش مردیم از خنده